امروز

امروز هم یه روز مثل روزای قبلی هست. یه کم بهترم ولیهنوز ناآرامم. این رانندگی لعنتی رو تموم میکردم خیلی راحت میشدم یعنی چون ماه رمضون نزدیکه و من نمیخوام کارم بیشتر از اینا طول بکشه انقد عجله دارم. هرچند باید بخونم یکشنبه دوشنبه برم امتحان آیین نامه بدم. دیروز نیمه شعبان بود. بدون س رفتیم خونه عمه م . کلی به خونه زندگیشون رسیدن. اونوقت بابای من از خرج خونه برداشته از پولای مامان بزرگ که خدا میدونه با چه مصیبتی جمعشون کرده برداشته برا ن خونه گرفته. هرچند به قول خودش قرض گرفته. میدونی چی جالبه اینکه کارت بانکی منو هم برداشته بود تا ازش پول ورداره ه رمزو اشتباه کرده بود و نتونست. خیلی خوشحال شدم اخه من پولمو با چه زحمتی جم می کنم یه کفش نمیتونم برا خودم بگیرم از شکمم می زنم از آرزوهام بعد برمیداره میده به اون.... راستی تصمیم گرفتم چیزایی که امسال قراره حتما برا خودم بگیرم رو لیست کنم. هرچند خیلیاش یادم رفته ولی اونایی که یادم مونده: ساعت مچی، فلش، آینه برا اتاقم

اتفاقات این هفته

این هفته خیلی خیلی کار داشتیم من که خیلی خسته شدم. امروز هم بیکاری بهم حال داد هرچند دوس داشتم چند روز پشت سر هم تعطیل بودم ولی خب...

هفته خوبی نبود. ایشالا هفته آینده که از فردا شروع میشه هفته خوبی باشه.

با مرضیه بیشعور به هم زدم واگذارش کردم به خدا چیزی نمیگم ازش فقط میخوام اینو ثبت کنم که خیلی عوضی هستش

دیروز از تقی زاده دو تا نی نی خوشگل( مجسمه ) خریدم. جدا که خیلی نازن. دوسشون دارم.

پنجشنبه هم دلم گرفته بود با مامان رفتیم پارک قدم زدیم خوش گذشت بهم.

همین دیگه چیز خاصی نیست.

روزم مبارک

امروز با مرضیه رفتیم بیرون خوب بود. گفت که داداش جدید پیدا کرده منم گفتم بیخیال شو مگه از پسر مردم برا آدم داداش میشه. اونم ناراحت شد. خلاصه... امشب آخرین قسمت فیلم شهید بابایی رو دیدم یه کم گریه کردم خیلی متاثر شدم. روح تموم شهدا شاد.

ضمنا روز مهندس هم بود.جز مژگان و پرستو کسی برام تبریک نفرستاد. خدا جونم پنج اسفند هم اومد و گذشت... هوامو داری؟!خودم هم به خودم تبریک میگم که بشم سومین نفر

چی بگم آخه

راستش تصمیم دارم یه مدتیه بنویسم ولی حوصلشو ندارم اخه از چی بنویسم. زنگ زدم مریم افسردگی گرفته.  خانم ذ فردا امتحان ارشد داره. خیلی دلم براش سوخت غرورشوبدجور شکست رفت پیش رییسمون گفت برا شوهرش کار پیدا کنن. کارا بد نیست میگذره دیگه. فردا رو برم برگردم بشینم یه کم استراحت کنم. ضمنا دیروز روز عشاق بود... شوهر ابدارچیمون هم براش کادو گرفته بود. جم کنیم بهتره! دیگه بیشتر از این حوصلم نمیکشه بنویسم. همین

 

عقد

امروز عقد لیدا بود. صبح رفتیم با مژگان پالتو گرفتم. بعد تو ترافیک گیر کردیم. بعد رفتم آرایشگاه خوشگل شده بودم. لیدا خیلی ناز شده بود. هرچند خیلی زجر کشیده امیدوارم این همسرش خوب باشه. خیلی دلم میخواست یعنی آرزو کردم یه روزی از همین روزا منم لباس عروس تنم کنم. خدا...

خلاصه

پنجشنبه عقد لیداست. اگه قسمت بشه میخوام برم یعنی مرخصی هم گرفتم. خدا رو شکر امیدوارم این دفعه دیگه بعد از شکست قبلیش خوشبخت بشه. خانوم ذ هم همسرش رفت یه شهر دیگه بهشون حسودیم نمیشه ولی دوس داشتم منم یکی رو داشتم تا دائم به یاد هم بودیم براش حرفای دلمو میگفتم. نمیدونم داره روزها میگذرن و من هنوز ناامید نشدم. کار هم زیاد بد نیست ولی در کل خوب هم نیست. خانم ذ هم گفت تو اینکار موندنی نیست. دوست دارم باشن تو اینکار ولی خوب اگه هم نباشه باید فعلا تحمل کرد. میدونستم و میدونم چیزی که دلبسته شدم دیر یا زود باید بره. ضمنا بابا پولامو گذاشته بانک ۴ملیون پول دارم خدا بده برکت. خدایا شکرت. راستی یک سال هم رد کردم که کار میکنم

خدایا بهم سلامتی و صبر بده برای کارم خدایا منو از این تنهایی نجات بده.خدایا نمیدونم شاید اینهمه اصرار برات خوش نیاد. و مطمئنم که حق داری چون صلاح منو خیلی هتر از من میدونی ولی خدا جونم من به کمکت نیاز دارم.

آرامش

روزهای زندگیم رفته رفته میگذرن. دیروز برف باریده بود شوهر همسایه دیوار به دیوارمون و همینطور شوهر دخترخاله مامانم فوت شدن. یه حس عجیبی دارم. زندگی چقد بی ارزشه!!! این روزا روزای آرومی از زندگیمو پشت سر میذارم ولی نمی دونم چرا هنوز به اون آرامشی که تو زندگی میخوام هنوز نرسیدم. درست مثل این میمونه که یه گمشده ای رو دنیا دارم. سعی میکنم خودمو با نماز آروم کنم تا یه حدی میتونم ولی... خیلی تنهام. جز خانم ذ کسی دیگه باهام نیست. نمیدونم خدا خودت هر طور صلاح میدونی کمکم کن. خودت آرومم کن.

آش

امروز اربعین بود هرچند من از این روزاستفاده نکردم و مثل روزای قبل برام بود. ولی مژگان آش درست کرده بود البته به نظرم نباید میپخت چون نذرش کامل ادا نشده بود ولی خوب مهم نیت هست. البته هم زدم. خواسته زیادی از خدا نداشتم چون خدا الان بزرگترین خواسته منو میدونه و من هر روز دعا میکنم. نمیدونم یه حس ناامیدی وجودمو گرفت هرچند دوباره نر کردم اگه سال بعد خواسته ام برآورده شه البته تا محرم باز تو آش سهیم باشم. آمین. خدایا امید هیچ بنده ای رو ناامید مکن...

چاقی

تصمیم گرفتم چاق بشم یه هفته ای میشه ویتامین گرفتم. غذا زیاد میخورم. دلم میخواد تا عید ۶۰ کیلو بشم. یعنی میشه؟ خسته شدم از شنیدن کلمه لاغری... از تو هم لاغر تر... دختر عینکی لاغر... متنفرم از این لاغری که فرشید یکی از بهانه های دوست نداشتنم رو لاغریم دونست. اشکال نداره فدای سرم فعلا که اینبار برا خودم تصمیم گرفتم چاق بشم نه برای کس دیگه

ضمنا کار و زندگی هم خوبه خدا رو شکر. من در حال فراموش کردن اون عوضی و لعنت فرستادن بهش هستم.

نه خوبم نه بد

امروز مثلا روز خوبی برام بود که این عوضی باز برام کوفت کرد. خدایا این از جونم چی میخواد. آخه این چه امتحان الهی هست. دیگه بریدم خودت کمکم کن.

 امروز نماینده مدیریت!!! اومد بهمون گفت قراره ساعت ۲ برقا قطع بشه خلاصه شایعه همه جا توسط ابدارچیمون پیچید اونم عصبانی که چرا این آدم بین همه پخش کرده ساعت دو شد مگه این برقا میرن!! همه چشاشون به ساعت بود که یهو ۲:۲۰ دقیقه اینا برقا رفتن.و ما خوش به حالمون شد. با هزار مصیبت ساعت سه مرخصی گرفتیم رفتیم. ابروهای دوتامونم خوشگل شد به من هم چه عجب اومد. بعد رفتیم برا خانم ذ گل سر کادو گرفتم. پالتو ها هم ارزون شده بودن. خوشحال شدم حالا ببینیم کی حقوق میدن برم بخرم. 

بعد عصر برگشتنی اون عوضی نفهم اسمس داد با ما قهری؟!!!! نمیدونم منظورش از اینکارا چیه. اون که خودش اعتراف میکنه منو نمیخواد آخه چرا مهمه ازش راضی باشم. هر لحظه منتظر یه اتفاق غیرمنتظره ام. دلم میخواد یه اتفاق بزرگ تو زندگیم بیفته. یه اتفاقی که این قضیه برام فراموش بشه نمیدونم چی...خدایا ما که قسمت هم نبودیم آخه چرا مارو رودر روی هم قرار دادی؟ خدایا حالا که قرار دادی و جدامون هم کردی و من هم به خاطر خودت ازش گذشتم... الان دیگه چی میخوای میخوای بشکنم میخوای رنج بکشم. خستمه خدا.بسمه دیگه طاقتم تموم شده. میاد یه پارازیتی میندازه میره یه چیزی میگه بعد میره پی زندگیش اونوقت من میمونم و این همه دردسر این همه خاطره تلخ این همه تنفر این همه ناراحتی... خدایا راضیم به رضای تو ولی تو راضی به شکستن دل من نباش. هرچند میدونم اگه خدا کسی رو امتحان نکنه و در رفاه بذاره یعنی ولش کرده یعنی دوستش نداره و هرقدر فک میکنم میبینم من طاقت هیچ امتحانی رو ندارم شاید خدا صلاح دونسته منو اینطور امتحان کنه مثل خیلیای دیگه. خدایا به امید تو بهم صبر بده توکلت علی الله ...

سرماخوردگی من

امروز بد جور سرما خوردم خدا کنه زود خوب شم. امروز کار زیادی تو کارخونه نبود خانم ذ هم روزه بود. در کل روز بدی نبود. مخصوصا که فعلا شارژ اون عوضی هم تموم شده حالا حالا ها هم نمیتونه بخره مزاحم بشه. مرضیه هم یه طوریش شده طبق معمول تحویل نمیگیره

ضمنا تصمیم گرفتم برا چاق شدن ویتامین بخرم که فعلا هیشکی نمیره برام بخره

همه چی آرومه...

نمیدونم چرا دیگه حوصله ام نمیکشه بنویسم. انروز با مژگان رفتیم دفتر کارخونه قبلیم ولی نبود بی شعور من که حتی یک ریالمو هم براش حرام کردم. ایشالا به دارو بده بخوره.

اینجا هم وضع خرابه کم کار شدیم حقوق هم نمیدن. مرضیه هم سرمو میبره که خواستگارش مزاحم میشه شر شده. اه نمیدونم کی از دست این دختر با این اخلاقای گندش راحت میشم. هر چند احساس میکنم خودم بد شدم.

دایی خونه خریده منم قرار بود امروز برم دیدنش نتونستم خیلی خسته بودم. شوهر عمه هم انگار راستی راستی حالش بده میخواد فوت بشه. یادش بخیر مژگان همیشه میگفت همچین ادم بی کلاسی رو چطور باید وقتی شوهر کردیم به فامیلای شوهرمون نشون بدیم!! یا مثلا نیر به دخترش میگفت شلوغی کنی میدم این آقاهه تو رو بخوره!!!

سال کم کم داره میگذره و من گرانتر از قبل و امیدوارتر از گذشته خدایا تو رو به حق باب الحوائج حضرت علی اصغر کمکم کن.

 

من باد کنک میخوام. یادش بخیر بابا از ترکیه برام بادکنک خریده بود. مامان هرکاری کرده بود پاره نشده بود ولی نمیدونم روش نشسته بود پاره شده بود یا با چاقو پاره کردش. خاطرات تلخ ولی شیرین. چه روزایی داشتیما! یادش بخیر

 

بنویس

شب تاسوعاست... من نمازم باز قضا شد! ... امشب  کلی نوحه موذن زاده عزیز مرد بهشتی رو برداشتم. صداش یه ارامش خاص بهم میده گاهی از این دنیای مادی که اینهمه گرفتارش شدم دورم میکنه شده برای یک دقیقه. من این احساسو دوست دارم.

این روزا دل و دماغ نوشتن ندارم. ولی خودمدوس دارم از حال و روزی که دارم بنویسم. یه چیزی بگم؟!!  یادش بخیر یه روزی از یه نفر اینطوری اجازه میگرفتم تا حرفمو بهش بزنم!!! نمیدونم چرا یاد پارسال محرم افتادم یاد روزایی که باهاش بودم. هنوز اون صدا رو از شب تاسوعا یا عاشورا دارم. نه دیگه ازش نمینویسم. قول میدم... بیخیال. گور پدر هر چی عقده ای نفهم

کار و زندگی بد نیست. زندگیم شده کارم . همش حس میکنم یه روزی چشامو باز میکنم میبینم پیر شدم. نمیدونم حالا توکل بر خدا بذار ببینیم چه طور میشه. ببینیم کی وضع ما خوب میشه. میخوام امسال نذر بگم. نمینویسم چی چون دیگه ته دلم میدونم. با اینکه تو این وبلاگ راحتم ولی باز بعضی از حرفا رو نمی شه نوشت.

برا امشب کافیه. خدایا منو بیامرز و امام حسین رو از من راضی کن. کمک کن بتونم نمازامو بخونم. آمین

گربه

امروز صبح که سرکار رفتیم یه گربه جلو رامون سد شد انقد داد و هوار را انداختیم که نگو. خیلی خیلی ترسیده بودم قدری که رفتم آب خوردم. روزام بد نیستن ولی خودم زیاد راضی نیستم امیدوارم که بهتر و بهتر بشه. امسال محرم بهم بیشتر میچسبه هرچند زیاد نمیتونم استفاده کنم. یاد سال قبل افتادم که شب تاسوعا بهش زنگ زدم تنها چیزی که ازش برام مونده تو اون شب . که باید دیر یا زود پاک بشه ... ولش نمیخوام بنویسم. باز این دختره مرضیه حرصمو دراورده

این نقاشی خوشگل هم هیچ ربطی به این موضوعاتی که نوشتم نداشت. همینجوری گذاشتم باشه واسه دل خودم.

بعد از مدتها

درست مثل یه معجزه  میمونه. وبلاگم باز نمیشد ولی شانسی زدم و دیدم باز شده!!! باورش برام سخت بود ولی اگه خدا بخواد میشه. راستش دلم میخواست دوباره وبلاگ بزنم .ولی حوصله نداشتم.

وای که تو این مدت چقدر اتفاقات متفاوت افتاده! ما از هم جدا شدیم البته برا همیشه. باید هم جدا میشدیم باید روی دلم پا میذاشتم و بزرگترین اشتباه زندگیمو جبران میکردم از تی ماه هم جدا شدیم. حالا فرصتش پیش بیاد مینویسمشون. آره فراموشش نکردم ولی خیلی از روزای قبلی بهترم.

رفتم مشهد سپردم دست امام رضا هرکاری که دوس داره باهاش بکنه. گفتم بخشیدمش ولی هنوز ته دلم نبخشیدمش... دیگه مهم نیست.

کار قبلیمو عوض کردم اخه اواخر هم اذیت میشدم هم حقوقشم منو به هدفم یعنی خونه دار شدن نمیرسوند. کارم الان تا ۷ شب طول میکشه. اوایل خوب بود ولی اینجا محیطش خیلی خیلی بد و خاله زنکیه. راه که میری برات حرف درمیارن هرکار کنی حاشیه برات درست میشه. تنها کسی که بهش اونجا دلگرمم همکارم خانم ذ هست. خیلی دختر ماهیه. البته عروسی کرده. خیلی تنهام درسته از تنهایی بدم نمیاد. ترجیح میدم تنها باشم تا بشینم مامانم دو ساعت اعصابمو خورد کنه. کسی که فقط وظیفه خودشو بدنیا آوردن ما میدونه و همیشه منت زحمتاشو رو سرمون میذاره.

داییم مشکلش تا یه حد حل شده . احتمالا یه چند مدت با ما باشه. ازش بدم میاد. گاهی به خودم میگم حتما من بدم که دنیای اطرافمو پر از آدمای بد میبینم. خدا کمک کن بتونم برا خودم دنیای آرومی بسازم. کمکم کن زودتر صاحب خونه و ماشین بشم. کمک کن کارام خوب بشه هرچد میدونه باید یه جای بهتر از اینجا باید واسه کارم پیدا کنم

کجاشو دیدی؟!!!!!!

کارشو خوب بلده! از دلم درآورد گرچه دلم شکسته... دارم فکر میکنم چه طور تغییر کنم! میگم تو حسن از من دیدی یا همش بد بود اولش گفت خوبی ازت ندیدم ولی بعد گفت نمی گم تا مغرور نشی! نمی دونم تا کی باید از دست این دل آواره باشم! راستی امروز سر کار به خاطر حرفای فرشید آش خوردم اه بد مزه بود! قدم اوله کلی کار دیگه هم دارم

چرت و پرت

فرشید کمردرد داشت حوصلم سررفته ناراحتم

امروز رفتم ابروهامو مرتب کردم مامی گفت فرق نکرده ولی من که خیلی خوشم اومد.

با کلی امید رفتم یه بار دیگه کافی شاپ و رستورانا رو نگا کردم تیپ دخترای اونجا خ . ف . ن بود می ترسم بریم فرشید از من خوشش نیاد.

خواهرم بیشعور از خواب بیدار نشد مجبور شدم تنها برم آرایشگاه هیچ وقت نمی بخشم که تنهام گذاشت می تونست بگه نمیام من با مرضیه می رفتم.

دیروز داشتم با فرشید میحرفیدم یهو مامان اومد خیلی از دستش ناراحتم انگار بچه ام همش فضولی میکنه. البته خدا ببخشه که اینجور گفتم چون معادل فارسی پیدا نکردم ترکیش می شه گودور

داداشم دیروز نمی دونم چرا رفت شیرینی تر گرفت فرشید میگه حتما زن میخواد!

من

دیروز نتونستم چیزی بنویسم چون چشام خیلی درد داشتن الانم دارن یعنی وقتی به صفحه کامپیوتر نگاه می کنم دردش بیشتر می شن. از دست خودم ناراحتم نمی دونم جواب خدا رو چی می خوام بدم که اینقدر تنم عذاب می دم میشینم پشت کامپیوتر!

دیروز با مرضیه دوستم رفتیم دنبال کار. گفت که باید از شهر خارج بشیم بعد که دیدیم ماشینا شخصین و راننده هاشون آدم حسابی به نظر نمی رسن مجبور شدیم سوار اتوبوس بشیم هرجا که کارخونه دیدیم پیدا بشیم. خلاصه یه جای ارج از شهر رفتیم به اصرار من از اتوبان عبور کردیم خدا رو شکر سالم رد شدیم. الان که اینو می نویسم تمام تنم لرزید از ترس شانس آوردیم! بعد رفتیم چند تا کارخونه سر زدیم گفتن خانما نمی تونن اینجا کار کنن ولی یه جا خیلی تحویل گرفتن یه آقای مهربونی بود فرم استخدام پر کردیم ولی من هیچ امیدی ندارم. ولی تمام امیدم به خداست که یه کاری برام پیدا بشه که در شان من باشه.

بعد رفتیم پارک خاقانی با مرضیه عکس گرفتیم عکسا امروز فرستادم فرشید نگاشون کرد خاطراتش یادش افتاد گذاشته بود زیر ذره بین می گفت دستات خوشگلن یا چشم چپت قرمز شده و... وقتی قضیه دیروزو تعریف کردم به فرشید خیلی عصبانی شد واقعا خشمو از حرف زدنش می تونستم حس کنم. خشمی که خوشم اومد از غیرتش بود گفت اگه اتفاقی می افتاد چیکار می کردین و... یه جورایی حس کردم که منو کامل مال خودش می دونه حتی عکسامو دید گفت خوشحالم که با تو هستم. به خاطر اینکه میام دوباره شهرتون انگار با تو بودم. راستش جای فرشید تو عکسام خیلی خالیه خیلی دوستش دارم خیلی

 

بهش قول دادم دیگه از این کارای خطرناک نکنم. شب دوباره می خوام راجع به عکسام بپرسم چند تا اس ام اس سرکاری جالب هم برام فرستاده کلی خندیدم. خیلی وقته پای کامپیوترم می دونم الان که می رم پایین مامان کلی دعوام می کنه. نمی دونم چرا از فرشید نوشتم بیشتر دلتنگش شدم الهی  قربونش برم.

هنوز امیدم به خداست.

روزی حداقل ده بار پله رو می رم بالا و پایین تا صداتو بشنوم گاهی قطع می کنی میدونم یعنی کار داری گاهی برنمی داری نمی دونم چی کار می کنی نگرانت می شم. گاهی صداتو می شنوم حس خوبی دارم این روزاکه به خاطر من داری ترکی یاد می گیری الهی من فدات شم که اینقدر خوبی و چه جملات خوشگلی می گی حس غرور می کنم خیلی خوشحالم می کنی وقتی مثل بچه ها حرف می زنی. پاهام درد می گیرن از بس راه می رم وقتی باهات حرف می زنم. وقتی حرف می زنیم همش می ترسم یی از راه برسه می ترسم از اینکه چی بگم که با کیم؟!دلم می خواد یه روزی بی دغدغه و ترس باهات حرف بزنم!

راستی چند روزه که شبا میام بالا باهات حرف می زنم سرما خوردم چشمم بد جوری چرک کرده وبلاگمو هم که آپ می کنم نمی تونم به چشام فرصت استراحت بدم آخه به پول نیاز شدیدی دارم. هست و نیست من فدای چشمات فدای تار موهات. با اینکه می دونم یه روزی دلمو می شکنی ولی بازم راضیم بازم می گم فدات شم!

فردا اگه قسمت بشه می خوام با مرضیه برم دنبال کار. خدایا امید هیچ بنده ای رو ناامید مکن . آمین

امروز

 

یک روز دیگه از دفتر عمرم ورق خورد و من هنوز منگ و گیجم از روزهای تکراری کم کم دارم خسته می شم. دلم از دوری عشقم تنگه دلم از این فاصله ها تنگه. دلامون پیش هم اما جسمامون کیلومترها از هم فاصله دارن. خدا نمی دونم چی بگم شکرت به خاطر داه هات به قول دکتر شریعتی :خدایا به داده و نداده و گرفته ات شکر که داده ات نعمت و گرفته ات امتحان و نداده ات حکمت است.

خدای مهربانم  هرگز نگویم دستم بگیر عمریست گرفته ای مبادا رها کنی

خدایا نمی دونم چه سرنوشتی برام نوشتی اما ازت می خوام خودت کمکمون کنی این خواسته من دربرابر عظمت تو یک خواسته کوچیک هست که با یک اشاره تو حل می شه خدایا خودت این ف ا ص ل ه ها رو بردار. خدایا کمکم کن منو از این حالی که دارم نجات بده