همینجوری
امروز سومی روز هست که تو خونه ام. تعطییم سرکار نرفتیم. این سه روز انقد دلم گرفته بود که نگو. چقدر به دنبال یکی بودم که باهاش درد د کنم حرف بزنم نبود که نبود. خسته شدم از حرفایی که به خدا زدم و همش صبورانه فقط داره بهم نگاه میکنه و هیچ عکس العملی نشون نمیده. همش به خودم میگم وضعیت میتونه از اینی که هست بدتر بشه پس بهتره اشکر نباشم. ولی خدایی بعضی وقتا حریف خودم نمیشم. شبا زود میخوام صبا روزمو به امید یه روز بهتر ادامه میدم. چاره ای ندارم فقط میتونم به خودم باش صبوری کن چون کار دیگه ای از دستت ساخته نیس. همه همسن و ساای من مامان شدن دیروز تو مراسم مریمرو با پسرش دیدم میخواستم برم پیشش به یاد قدیما اما همه چی فرق کرده بود. من نمیدونم ازشون جوترم یا عقب ترم وی خیلی غصه ام میگیره خودمو اینطور میبینم که همش باید خودمو بزم به بیخیالی و برا خودم نقش بازی کنم. خدایا خودت رحم کن
من جای شما بودم اصلا نمی خوندم! زندگی روزمره ی خودمه. نیازی به نظر نیست. اینطوری راحت ترم.