همینجوری

امروز سومی روز هست که تو خونه ام. تعطییم سرکار نرفتیم. این سه روز انقد دلم گرفته بود که نگو. چقدر به دنبال یکی بودم که باهاش درد د کنم حرف بزنم نبود که نبود. خسته شدم از حرفایی که به خدا زدم و همش صبورانه فقط داره بهم نگاه میکنه و هیچ عکس العملی نشون نمیده. همش به خودم میگم وضعیت میتونه از اینی که هست بدتر بشه پس بهتره اشکر نباشم. ولی خدایی بعضی وقتا حریف خودم نمیشم. شبا زود میخوام صبا روزمو به امید یه روز بهتر ادامه میدم. چاره ای ندارم فقط میتونم به خودم باش صبوری کن چون کار دیگه ای از دستت ساخته نیس. همه همسن و ساای من مامان شدن دیروز تو مراسم مریمرو با پسرش دیدم میخواستم برم پیشش به یاد قدیما اما همه چی فرق کرده بود. من نمیدونم ازشون جوترم یا عقب ترم وی خیلی غصه ام میگیره خودمو اینطور میبینم که همش باید خودمو بزم به بیخیالی و برا خودم نقش بازی کنم. خدایا خودت رحم کن

بعد از یک سال...

خیلی وقت بود ننوشته بودم. نه اینکه خیلی وقت باشه دلم نگرفته. نه حس نوشتن نداشتم. هرچند خوب خودموبو با دینای مجازی مشغول کرده بودم باورم نمیشد یک ساله که دردامو ننوشتم!!! حرف برا نوشتن زیاد هست ولی الان که اومدم بنویسم نمیدونم از چی بنویسم. اصلا نمیدونم چه مرگم هست. من از شهریور متنفرم لااقل برا من چند سالی هست که بد میگذره.

تا میخوام به تنهایی عادت کنم یکی سر و کله اش پیدا میشه احساسمو به بازی میگیره و من میمونم با یه دنیا غم و چه کنم. نمیدونم چرا خدا دوس داره من تنها باشم ینی حسم میگه خدا اینطوری میخواد...

راستش میخوام نت نیام ولی من لعنتی نمیدونم چرا نمیتونم . دوس دارم یه چیزی رو جایگزینش کنم ولی به جان خودم حسش نیس

دلم برای روزایی که بچه بودم نوجوان بودم اینترنتی نبود کسی نبود بهش وابسته بشم تنگ شده. دلم برا اون روزا تنگ شده نه اینکه دوس داشته باشم برگردم نه ولی دوس داشتم همون سن و سالو داشتم.

دلم گرفته . خدایا از این روزمرگی خسته ام از این همه گناه خسته ام. میخوام داد بزنم انقد بلند ک هصدامو بشنوی . این بغضی که تو گلو مه رو ببین با یه قلب شکسته. خدایا این حق من نبود. چقدر دیگه باید صبوری کنم تا ی هروز خوب بیاد ناشکر نیستم ولی خدا حال و روزم خوب نیس...

حسرتش به دلم مونده، که یکبار نمازی قسمتم بشه ، بدون یادی از دنیا ؛ پر از یاد خدا ! دلم به دو رکعتش هم راضیست ...

****

دلم شدیدا یك نقطه میخواهد

حتی بدون امید به شروعی از سر

با جمله ای دیگــــــــــــر

یك نقطه میخواهم

برای آخر خط !!!

****

کـــاش یکیــــ پیـــدا می شــــد


که وقتــــی می دیــــد گلــــوتـــــ ، ابـــــر داره و



چشـمـاتـــــ ، بــــارون



جـــای اینکـــه بپــرســـه : چـــته ؟ چـــی شــده ؟ چـــرا ؟



بغــــلتـــــ کنــــه و بگـــــه : گـریـــه کــــن ... !

****

 

...

خدایا من دارم چیکار میکنم؟ اصلا حواست بهم هست. چرا هر چی صدات میکنم ازم فاصله میگیری بهت فکر نمیکنم باز تو بهم محل نمیذاری اصلا خودت بگو چیکار کنم؟!!!

خدایا

خدایا کمکم کن. امروز با دخترا راجع به آینده داشتیم حرف میزدیم. وای خدایا میان دنیای من و بقیه چقد فاصله هست؟! خدایا من در چه فکرم و ... خدایا تو رو خدا کمکم کن. من اینروزا حالم اصلا خوب نیست

...

خدایا با من قهری؟ کجایی که من انقدر بیقرارم. کجایی که ببینی آنقدر تنهایم گذاشته ای که هر غریبه ای را به جای تو به دلم راه میدهم. خدایا آدمم کن. کمکم کن خدا... خدایا چرا منو امتحان میکنی. من که دارم زندگیمو میکنم سرمو انداختم زیر به اینم راضی نیستی؟ حالم خرابه دلم گرفته کجایی خدا ؟!!! منو در آغوشت بگیر امشب میخواهم در آغوش تو بخوابم تو دست نوازش به سر بکشی و من آرام شوم و بگویی آرام بگیر و من اشک بریزم و تو کنار من باشی . خدایا با من آشتی کن. امشب را تا صبح بالای سر من باش. آخر دلم شکسته تر از هر دلی است...

خداجان سلام

امروز صبح دوستم ف خانم دکترو دیدم یاد دوران دبیرستانم افتادم ولی خیلی خوشحال شدم. من از اون روزا متنفر بودم ولی باز در میان این خاطرات تلخ گاهی خاطرات شیرینم سوسو میزنه.

امروز هم دلم گرفته امروز هم من تنهام. امروز هم ناامیدم. امروز هم من حس خوبی ندارم. خدایا پس کی به دادم میرسی؟ خدایا وقت داشتی نوشته های وبلاگمو چک کن. همشونو برای خودم و خودت نوشتم. بخون و بهم بگو که دیگه این روزای تلخ هم تموم میشن. خدایا من خیلی تنهام خیلی ... دلم گرفته

خدایا

خدایا چه مرگمه چم شده چرا قلبم انقد ناآشوبه...خدایا دارم چیکار میکنم. کمکم کن

دلم گرفته

امروز با خانم ذ درد دل کردیم دلم به حالش سوخت مادرشوهرش آبروشو پیش خواهرش برده بود. اومدم تعریف کردم دیدم ننه خودم از اون زنه هم بدتره. وای خدای من ما کجای عالمیم. ولش کن مهم نیست...

پریا دعوتم کرده عروسیش پول ندارم برم صب تا شبم مثل خر کار میکنم باز خبری از وضعیت بهتر نیست. این ماه و احتمالا ماه بعد باید حقوقمو بدم برا مامان ظرفشویی بگیرم. خسته شدم از این کار از این کارگرای خاله زنک از این رییسای نامرد خدانشناس از این زندگی.

وای خدا دیگه انقد نمازمو سبک گرفتم که حالم از خودم به هم میخوره. دیگه دست دلم به دعا هم نمیاد هر از گاهی دعا میکنم و بعد نتیجه نمیگیرم به خودم میگم من چند ساله دارم التماس خدارو میکنم و خدا صدامو نمیشنوه حتما دوس نداره من این دعا رو بکنم ناامید میشم باز خدا تحت فشارم قرار میده و یادم می افته ناامید از درگاه خدا شیطان هست. میگم بذار یه بار دیگه برای آخرین بار بخوام از خدا شاید اینبار دلش به رحم اومد ولی دل خدا به رحم نمیاد.و من دلشکسته تر از قبلم. شکسته و زار ...

شب قدر

خدایا من از شر  شیاطین رانده شده و انسانهای رانده نشده به تو پناه می برم. خدایا حال مرا هیچ کس به خوبی تو نمی داند... خداوندا مرا ببخش و تنهایم مگذار. خدایا امشب شب قدر هست تو رو به خداوندیت قسم صدای مرا تا آسمانها ببر ناله های را بشنو قلب شکسته ام را ببین و به من رحم کن. خدایا من از این دنیای کثیف خسته ام. به من صبر عطا کن و خودت یاریم کن بتوانم تحمل کنم تا زمانی که به سوی تو برگردم. خدایا چه میشود که صدای من خسته ناتوان را بشنوی. خدایا به حرمت امشب یک لحظه هم به این بنده ناتوانت توجه کن. به درد دل هایم گوش کن خدایا من خیلی تنهام تنهاترم نذار

عجب صبری خدا دارد...

خدایا عجب صبری داری و ما بندگانت عجولیم. عجولیم و دو سال از آن شب قدر گذشت... آنوقت عجولیم؟! تا به کی باید با این شرایط بمونم خدایا منو آرومم کن. خدایا من فقط دو چیز ازت میخوام هرچند میترسم بدت بیاد و ناشکری باشه ولی اول ازت میخوام منو ببخشی و دوم اینکه منو زود ببری پیش خودت. من خوشی و آرزو و چیزی از این دنیای پوچ ازت نمیخوام. آخرت منو خوب کن. ببخشم خدا. خدایا من از این دنیا خستم. به حق این لحظات عزیز منو ببخش و منو به خواسته ام برسون. خدای دل خستگان این خسته به لب رسیده جان را دریاب

خوشحالم

دیروز ممیزی شدیم ما نقطه قوت شناخته شدیم. خدایا شکرت.روزه هم بودیم روزه میگیرم ولی سختمه خدا قبول کنه. یادش بخیر یاد روزایی افتادم که همیشه دوست داشتم سردبیر یه مجله بشم. چقد ذوق داشتم اون موقعها

راستی چند تا جمله باحال دیدم:

دنبال یه پسر خوب سر بزیر با شخصیت چشم پاک و اهل خانواده میگردم

نه برای ازدواج

خدا به سر شاهده میخوام ببینم چه شکلی اصلا …؟!!

 

****

کرایه تاکسیا داره به سمتی میره که دیگه صرف نمیکنه بریم سر کار!

 

حکمت

امروز بعد از سالهابرام حکمت یه تلخی آشکار شد و اون قبولیم توی امتحان آیین نامه بود. اگه من تو امتحان قبلی خود آموزشگاه رد نمیشدم مطمئنم با شناختی که از خودم دارم امکان نداشت به این زودی بتونم قبول  بشم. کلی خوشحال شدم. میخواستم بال دربیارم. خداجونم کمک کن بتونم امتحان عملی هم همون بار اول قبول بشم. خدایا حال و روزم زیاد تعریف نداره خودت حالمو خوب کن. آمین

راستی بدجور دلم هوای مشهد و امام رضا رو کرده از وقتی مشهدو دیدم بیشتر دلتنگ اونجام مخصوصا شب آخر و آرامش شب آخر که شاید بهترین شب عمرم بود. خدایا دوباره برام قسمت کن. امیدوارم خیرباشه.

امروز

امروز هم یه روز مثل روزای قبلی هست. یه کم بهترم ولیهنوز ناآرامم. این رانندگی لعنتی رو تموم میکردم خیلی راحت میشدم یعنی چون ماه رمضون نزدیکه و من نمیخوام کارم بیشتر از اینا طول بکشه انقد عجله دارم. هرچند باید بخونم یکشنبه دوشنبه برم امتحان آیین نامه بدم. دیروز نیمه شعبان بود. بدون س رفتیم خونه عمه م . کلی به خونه زندگیشون رسیدن. اونوقت بابای من از خرج خونه برداشته از پولای مامان بزرگ که خدا میدونه با چه مصیبتی جمعشون کرده برداشته برا ن خونه گرفته. هرچند به قول خودش قرض گرفته. میدونی چی جالبه اینکه کارت بانکی منو هم برداشته بود تا ازش پول ورداره ه رمزو اشتباه کرده بود و نتونست. خیلی خوشحال شدم اخه من پولمو با چه زحمتی جم می کنم یه کفش نمیتونم برا خودم بگیرم از شکمم می زنم از آرزوهام بعد برمیداره میده به اون.... راستی تصمیم گرفتم چیزایی که امسال قراره حتما برا خودم بگیرم رو لیست کنم. هرچند خیلیاش یادم رفته ولی اونایی که یادم مونده: ساعت مچی، فلش، آینه برا اتاقم

آی خدا

آی خدا دلگیرم ازت آی زندگی سیرم ازت... چقدر داغونم. خیلی حالم خرابه. برم نماز بخونم هرچند فکر نمیکنم آرومم کنه. تنها چیزی که این روزا منو از این دنیا رها می کنه خوابه. خدایا آرامش بده به من.

بعد از یک ماه

امروز بعد از گذشت حداقل یه ماه بالاخره دلم خواست بنویسم. راستش خیلی از حوصله افتادم چون روزای سختی رو پشت سر میذارم. فعلا کارم از نظر خودم نزول کرده. رفتم آزمایشگاه کارخونه کلی کار روی سرمو ریخته با مسئولیت فراوان. استرس کار کم بود این مدت مهندس ف هم اومد کلی بهمون حرص داد. رانندگی میرم وضعیت خوب نیست. خودم رفتم ده جلسه اضافه نوشتم الان موندم کی باید برم دنبال کارای گواهینامه بعد معلوم نیس کیا دیگه کلاس بذارن نظم کلاسای من به هم بخوره یا وقت کاریمونو جابجا کنن برنامه ام به هم میخوره. امیدوارم زود دیگه یاد بگیرم. فعلا پارک دوبلو نگفته دور دو فرمان هم کار نکردم نه جلسه خودم تموم شده! از طرفی خواهرم هم بیکاره. نمیدونم چرا اینروزا خیلی غصه میخورم. امیدی به آینده بهتر ندارم. خدا هم فعلا منو داره امتحان میکنه. صورتم باز جوش زده. از صبح همش خواب بودم. مامان هم همش غرغر میکنه چرا نمیای به من کمک کنی صورتت پر جوش شده ماه رمضون نمیتونی روزه بگیری آی پام درد میکنه.... از یه طرف گرونی که امونمو بریده حقوق هم با اینکه زیاد شده در عوض اضافه کاریمون کم شده از پارسال کمتر میگیرم. خلاصه همین دیگه. تنها نقطه مثبت اینه که قرارداد تبلیغاتی برای وبلاگم بستم. خیلی بی پولم منتظر پولامو بریزن بلکه این قرضامو بدم.

عجیب ترین روز

امروز یکی از عجیب ترین روزای عمرم بود. زیاد حوصله نوشتن ندارم. خلاصه می نویسم. امروز شوهر آبدارچیمو فوت شده بود. رفتیم مراسمش فهمیدیم طرف زن دوم اون مرد بوده و خلاصه اشپزمون به همه موضوع رو لو داد و اعصاب ما رو به هم ریخت. خیلی بده ادم آبروی یکی رو ببره. خدا جون ما بنده های خودتو ببخش تو ستارالعیوبی و اون وقت ما... ببخش ما رو خدایا ببخش. ماجرا از اینجا شروع شده بود که آشپز از یه خانم که بغل دستش نشسته بود پرسیده بود دختر مرحوم کجاس و اون هم گفته بود مرحوم سه تا پسر داشته اون اتاق زن اولش نشسته که طلاقشو ندادن  این زن دومشه و دتره مال زنه هستش!!! انگار خواب میدیدم. این اتفاق یکی از عجیب ترین اتفاق های زندگی من بود هرچند برام جالب بود چرا اینا با زنش کاری ندارن چرا هیشکی برا این مرد گریه نمیکنه چرا هیشکی به زنش تسلیت نمی گه

تازگیا حوصله ندارم به خودم برسم. هی باید به سر و وضعم برسم لباسام کثیف میشن وقت برا حموم رفتن ندارم و از این حرفا.

روزهای بد

دیروز رفتم امتحان ایین نامه دادم رد شدم انقد ناراحت بودم ابروم پیش خانم ذ و خانوادم رفت هرچند به بابا نگفتم ولی... دیروز داغون بودم هرچند با خانم ذ و مامان پارک رفتیم ولی دلم شکست. خیلی. خدایا خودت کمکم کن اخه چراانقد منو امتحان می کنی. خدایا دیگه اعصابی برام نمونده . خستمه خیلی خسته ام . خودت یه راهی رو برام بذار. خدایا من این دنیای کثیفو دوس ندارم آخه چه طوری بگم. میترسم هرچی به زبون بیارم ناشکری باشه و تو خوشت نیاد و بخوای بدتر از اینا رو سرم بیاری. حقوق هم ندادن . تولد م هم نزدیکه جیبم خالیه هرچند تصمیم دارم چیزی نگیرم ولی انگار نمیشه. وای خدا اینا رو هم نبخش که انقد حقوق ما رو به امروز و فردا موکول میکنن. اردیبهشت نصف کردیم اینا هنو اسفند ما رو تسویه نکردن. بعد برن برا خودشون دنیا درست کنن مهمونی بدن. با حق من و امثال من. بابا این مدت اصلا نپرسیده دخترم دو ماهه بهت حقوق ندادن چندرغازی هم که دادن اوردی برات پس انداز کردم بقیشم دادی برا رانندگی ثبت نام کردی احیانا پول نمیخوای بیا بهت قرض بدم. واقعا که خاک بر سرت پدر سنگدل به تو میشه گفت پدر!!! وای خدا موندم کلاسای فنی رو چیکار باید بکنم. برم نرم. مرخصی میدن یا نه . امتحانو چطور بخونم همچین اعصابم خورده که سرم داره میترکه . نمیدونم چطور خودمو آروم کنم. از غذا هم افتادم.

کاش نبودی

مادربزرگ بعد از چند ماه بالاخره اومد خونمون. طفلی خیلی پیر شده...

باز با این مژ دعوام شده. ازش متنفرم هی خودمو گول میزنم دلداری میدم که خواهرمه دوسش دارم باهاش خاطره دارم ولی اونم مثل بقیه است مثل مرضیه است. مثل بقیه اردیبهشتیاس. عقده ای هستش توی خواب هم حتی نفرینش میکنم حسوده. قدر ناشناس و مغروره. نمیخوام نفرینش کنم ولی خدایا ما بنده هاتو ببخش چقدر دلامون سیاه شده اونوقت تو فقط نگامون میکنی حقمونه که بدتر از اینا سرمون بیاد. از وقتی یادم بوده جرات نداشتیم تو خونه حرف بزنیم چون اون یه افسرده بود یکی که حساس بود. ازت متنفرم چقد روزای تنهایی و سخت داشتم تو رو داشتم ولی ای کاش نداشتم. امروز برا رانندگی ثبت نام کردیم تا ساعت ۸ شب هم ممیزی داشتیم از حقوق هم خبری نیست. دیشب کلی گریه کردم به خاطر اینکه دیدم چقدر تنهام چقدر تو این خراب شده غریبم... تصمیم گرفتم برا عوضی تولدش کوفت هم نگیرم چه برسه به کادو. به خودم قول دادم کار هر چی خوبی شد براش نکنم چون لیاقت نداره. اعصابم خورده برم بخوابم.

روزهای تلخ

نمیدونم از چی بنویسم. از اینکه تو برزخ هستم از اینکه این دنیا برام نه بهشته نه جهنم. از روزای تکراری عمرم. از ناشکریام. از اینکه همش تو ذهنم به خودم میگم کی از این وضعیت راحت میشم. از بی حقوقیم که هنوز تسویه اسفندمو ندادن اونوقت باید هر خری رو تحمل کنم. از اینکه فردا چه طور روزی برام میشه از اینکه مادرم داره تو حیاط فرش میشوره بعد حواسش به اینه که برق بیجا استفاده نشه تا یه کم صرفه جویی بشه تا مرد زندگیش که از آشغال هم آشغال تره منتظره سرشو بذاره زمین بره تجدید فراش کنه مردی که اسمش پدره ولی بچه هاشو بیشعور خطاب میکنه. مردی که هرجا فرصت پیدا کنه بد بچه هاشو میگه. از چی بگم از برادر بیشعوری که هر وقت باهاش حرف میزنی یا خسته است یا جون نداره یا حوصله نداره. از برادری که همش ترس از کاراش دارم. از خواهرم بگم؟! خواهری که مثل من بیچاره است اونم داره به فرداهاش فکر میکنه ولی کدوم فردا.

راستی دیروز دوباره اون عوضی اسمس داده بود. واقعا منظورشو از این کاراش نمیدونم خیلی پسته خیلی. مرضیه کثیف هم منو با تنهاییام تنهاتر گذاشت. هرچند بهتر. تنها دلخوشیم کارمه که خستم کرده هم آدمای دور و برم هم کارام. خسته میشم. شبا که میخوام بخوابم تمام تنم درد میکنه. تنها چیزی که آرومم میکنه خوابه. هرچند شکر خدا که لااقل سلامتی رو دارم خستگی ایرادی نداره. خدایا کمکم کن. خودت به فکرمون باش.

اتفاقات این هفته

این هفته خیلی خیلی کار داشتیم من که خیلی خسته شدم. امروز هم بیکاری بهم حال داد هرچند دوس داشتم چند روز پشت سر هم تعطیل بودم ولی خب...

هفته خوبی نبود. ایشالا هفته آینده که از فردا شروع میشه هفته خوبی باشه.

با مرضیه بیشعور به هم زدم واگذارش کردم به خدا چیزی نمیگم ازش فقط میخوام اینو ثبت کنم که خیلی عوضی هستش

دیروز از تقی زاده دو تا نی نی خوشگل( مجسمه ) خریدم. جدا که خیلی نازن. دوسشون دارم.

پنجشنبه هم دلم گرفته بود با مامان رفتیم پارک قدم زدیم خوش گذشت بهم.

همین دیگه چیز خاصی نیست.

تلخ مثل امروز

امروز جمعه بود ولی یه روز خیلی بد برام. حتی منی که حوصله نوشتن نداشتم خواستم بنویسم تا خودمو خالی کنم.. هرچند من با خودم عهد بستم که دیگه راجع به اون خواسته اصلا فکر نکنم چون هیچ کاری از دستم برنمیاد حتی به خاطر این خواسته ختم قرآن کردم مشهد رفتم دعا کردم.... گفتم خدا صلاح نمیدونه ولی خدا هر بار داغ دلمو تازه میکنه. امروز با اولدوز قرار داشتیم نزدیک نیم ساعت منتظرش شدم دو دقیقه نگذشته بود که اومده بود داشتیم میرفتیم یه جای خلوت پیدا کنیم بشینیم یه خانمی بهش گفت میشه شماره منزلتونو بدید! حالم از خودم بهم خورد خدایا چی از من میخوای هربار که با یکی میرم بیرون پشیمون میشم من برا دلخوشی برا تنوع میرم بیرون اونوقت تو برام زهر مار میکنی. با هر کی میرم بیرون یکی براش خواستگار درمیاد بابا باشه قبول من بد تو چرا اذیت میکنی خودت منو خلق کردی خودت اینطوری منو آفریدی تو این شرایط چرا راضی نمیشی دو ساعت به دور از دغدغه باشم... خدا دلم ازت پره. خدا تو که خدایی از نهان و آشکار دلمون خبرداری و میبینی چقدر در رنج و عذابم دیگه ازت راجع به این مساله که چیزی نمیخوام پس تو هم منو اذیت نکن. اصلا باشه بذار تولد مرضیه کادوشو بدم دیگه با کسی نمیرم بیرون. دیگه اگه به این بیرون رفتنا که ماهی سالی یه باره هم راضی نیستی باشه منم نمیرم. تازه نشسته بودیم که ساناز با نامزدش احسان اومده بودن جفتشون هم ارشد میخوندن. ساناز کلی تغییر کرده بود قیافش زنانه شده بود. اینم بهم هم حس خوشحالی داد و هم غم...امروز به سفارش خانم ذ فیلم اینجا بدون منو دیدم. خیلی بهم چسبید چون خیلی شبیه زندگی من بود خانوادش نه ولی خود دختره با این تفاوت که اون دختر پاش میلنگید و من سالمم. میدونم ناشکرم ولی ... وقتی این فیلمو دیدم نه میتونستم گریه کنم نه بخندم انگار یکی از دید من به زندگی نگاه کرده بود منو بد جور به هم ریخت.فیلم با خوبی  و خوشی تموم شد ولی من از دید دیگه نگا ه کردم از اینکه این فیلمه و پایانش خوش بود . در صورتی که اگه زندگی واقعی بود اصلا پایان خوشی نداشت. نمی دونم دیگه چی بگم بغض گلومو فشار میده ترجیح میدم تمومش کنم.

تنها

خدا جونم دلم میخواست میتونستم بلند داد بزنم تا اونجا که میتونم از ته دلم ولی نمیتونم. فریاد که هیچ حرفمو بلند نمیتونم بزنم سکوت میکنم و با سکوتم داد میزنم خدایا من روی زمین غریبم خیلی تنهام منو رها نکن خدایا من از این تنهایی بیزارم........

سیزده بدر

امروز ۱۳بدر بود و ما سیزدهمونو بدر کردیم. عمه م و ن اومده بودن. در کل بد نبود دایی هم که قرار بود بیاد چون دندون درد داشت نیومد شاید هم الکی بهونه کرد. نمیدونم. امروز طبق معمول نیلوفر با اون لباس افتضاحش حسابی جلب توجه کرد طوری که یه پسر افتاد دنبالش و با فرستادن برادر زادش برا شماره دادن و با ماشین دنبالمون راه افتادن و... خلاصه من یه حسرتی کشیدم که خاک بر سر من کنن که نفهمیدم چطور روزگارمو تلف کرد اصلا چی شد چی نشد چه زود سنم رف بالا و... خلاصه بیخیال دیگه چی بگم هرچند اینجور چیزا حسرت نداره من خودم دوس داشتم و دارم که هیچ پسری رو تحویل نگیرم . همینکارا رو کردم که الان ۲۵سالم شده و... ضمنا امسال سبزه گره نزدم همونطور که از رو اتیش نپریدم. چون اینجور چیزا الکیه. پارسال سبزه تو دستم باز شد گفتم دیگه امسال حتما به خواسته هام میرسم... صبح فرشید اسمس زد که شب خوابمو دیده. کاش جوابشو نمیدادم مثل گ پشیمونم گفتم چند شبه خوابشو میبینم اخه دو شب پیش خواب دیدم اسمس زده. خلاصه از حواسم نمیره بیرون. بعد اسمس زد که خواب دیدم تو فکری نگران و مضطربی مراقب خودت باش!!! واقعا خاک تو سرش کنم همین؟!!! وای خدا من چقد باید بدشانس باشم که یه همچین گوسفندی رو وارد زندگیم کردی! خلاصه ... تو اعصابمدیگه قول میدم اشتباه نکنم و جوابشو ندم. قول شرفحالا آشتیم با خودم امروز هم گذشت خدایا شکرت. وای فردا کلی کار دارم فردا رو هم تحمل کنم خانم ذ ایشالا میان از مسافرت. امیدوارم فردا و روزهای بعدی هم موفق باشم آهان یه خبر دیگه امروز با خبر شدیم الی نامزد کرده با دوستش. کسی که یه سال و نیم ازش بزرگتره اونم دانشجو هست!!! نه کار داره نه سربازی رفته!! واقعا که عشق چشم آدمو کور میکنه!

نوروز 91 مبارک

... و من ناامید شدم و تصمیم گرفتم دیگه به این قضیه فکر نکنم چون واقعا به صلاحم نیست. شب ۲۹ اسفند مشهد رو تلوزیون نشون میداد ناخودآگاه اشکم در اومد گفتم یا امام رضا تو مستحقی که به در خونه ات به گدایی اومده بود رو از در خونه ات دست خالی روندی هر چند من خیلی چیزامو مدیون امام رضا هستم. خلاصه شب اومدم طرف گوشیم دیدم فرشید هست. بهم عیدو تبریک گفته بود و ازم خواسته بود ببخشمش البته با زبان اسمس . جوابشو ندادم. عید امسال خدا رو شکر خیلی خوش گذشت چون امسال خیلی مهمون نداشتیم عمه م . ن رفتن اصفهان بقیه هم باهوش قهریم دو سه نفر بیشتر نبودن. فردا قراره برم سر کار هرچند به تعطیلات طولانی مدت نیاز داشتم ولی اینم بدک نبود خدا رو شکر. خدایا در این سال جدید تقدیر منو نیکو بنویس. آمین

خدایا...

خدای من امید هیچ بنده ای رو ناامید نکن. شمارش معکوس برای پایان سال برای ناامیدی... امروز رفتم بازار با خواهرم وای که چقد بی حوصله شده چقد بد گذشت اصلا روحیه نداره. عمه از تهران با پسرش اومدن. پسرش گفت سونیا ماشین خریده. حالا بیا پزش رو جم کن. خدایا تو رو به خداوندگاریت خودت رحم کن. چی بگم نای نوشتن هم ندارم.

روزهای سرد آخر سال

امروز روز جالبی برام بود ولی نمیدونم چرا دلم گرفته.مرضیه که رفته مشهد نمره هاشو دارم نگا میکنم. گفتم پیغاممو به امام رضا برسونه. آخه امروز ۱۲ اسفنده. گاهی ناامید ناامید میشم چیزی برا گفتن ندارم اخه دیگه تا آخر سال چیزی نمونده گاهی میگم دست خدا کاری نیست... صب رفتم پریا رو دیدم. گفت پسره خونشو به اسمم کرده گف افسردگی گرفته بود گویا اوایل زیاد پسره رو نمیشناخته و این حرفا یه کم پشت سر اولد و بقیه غیبت کردیم. خلاصه خوب بود. خوش گذشت. رفتم خونه بعد رفتم پیش پرستو با هم درد دل کردیم. گف خواهرش نامزد کرده قبلش با یکی از راه احساس وابسته شده بود پسره نامزدشو به خاطر خواهرش طلاق داده بود و... داداشش هم با یه دختر ۶۸ ی دوس شده و کلی مشکل دیگه. ارشدشو هم خوب داده. خلاصه بد نبود ولی با پریا بیشتر حال داد. برگشتنی هم داشت برف میبارید. هوا امروز خیلی سرد بود. دیروز هم خیلی روز کاری بدی برام بود. فردا دوباره باید برم سر کار پیش آدمای نفهم. خلاصه نمیدونم چرا یهو انقد کسل شدم. باید برم حموم. پاشم برم گم شم حوصله خودمم ندارم. شاید از خستگیه

 

آخیییییییییییییییییییییی

خیلی از این عکس بامزه خوشم اومده!

روزم مبارک

امروز با مرضیه رفتیم بیرون خوب بود. گفت که داداش جدید پیدا کرده منم گفتم بیخیال شو مگه از پسر مردم برا آدم داداش میشه. اونم ناراحت شد. خلاصه... امشب آخرین قسمت فیلم شهید بابایی رو دیدم یه کم گریه کردم خیلی متاثر شدم. روح تموم شهدا شاد.

ضمنا روز مهندس هم بود.جز مژگان و پرستو کسی برام تبریک نفرستاد. خدا جونم پنج اسفند هم اومد و گذشت... هوامو داری؟!خودم هم به خودم تبریک میگم که بشم سومین نفر

سکوت

امروز هم گذشت مثل دیروز مثل روزای قبل. و من هر روزم مثل روز قبل ... دلم میخواد مثبت بنویسم نمیشه. موقع برگشتن خیلی اعصابم خورد بود به خودم گفتم دیگه نمیگم چیزی به خدا نمیگم سکوت میکنم میخوام صدای خدا رو بشنوم. ولی خدا  هم ساکت  بود چیزی نگفت . آهههههههههههههههههه خدایا... دلم گرفته. میخواستم بگم خدایا نعوذبالله خودتو بذار جای من. خودت یه لحظه جای من باش احساسمو درک کن بعد پشیمون شدم حس میکنم دارم ناشکری میکنم. خدایا منو ببخش ولی حس میکنم این باری که رو دوشم گذاشتی رو من نمیتونستم حمل کنم. خدایا کم آوردم. خیلی کم. خدایا من گنهکارم اعتراف هم کردم ولی تو به گفته هات عمل نکردی گفتی صبور باشی پاداش میدی ولی نگفتی تا کی صبوری! تا مرگ؟! باشه خدا اگه به این راضی هستی منم به رضای تو راضیم فقط بهم بفهمون راضی نیستی من به خواسته هام برسم تا دیگه التماست نکنم. خودت خواستی گفتی اگه از من ناامید باشی یعنی کافر شدی. نه خدا من هنوز امید دارم. منم ولت نمیکنم انقد میخوام تا بدی. اشکام دارن میریزن میبینی خدا میدونم که میبینی.... خودت بگو چیکار کنم بگو خدا جوابمو بده