کاش نبودی
مادربزرگ بعد از چند ماه بالاخره اومد خونمون. طفلی خیلی پیر شده...
باز با این مژ دعوام شده. ازش متنفرم هی خودمو گول میزنم دلداری میدم که خواهرمه دوسش دارم باهاش خاطره دارم ولی اونم مثل بقیه است مثل مرضیه است. مثل بقیه اردیبهشتیاس. عقده ای هستش توی خواب هم حتی نفرینش میکنم حسوده. قدر ناشناس و مغروره. نمیخوام نفرینش کنم ولی خدایا ما بنده هاتو ببخش چقدر دلامون سیاه شده اونوقت تو فقط نگامون میکنی حقمونه که بدتر از اینا سرمون بیاد. از وقتی یادم بوده جرات نداشتیم تو خونه حرف بزنیم چون اون یه افسرده بود یکی که حساس بود. ازت متنفرم چقد روزای تنهایی و سخت داشتم تو رو داشتم ولی ای کاش نداشتم. امروز برا رانندگی ثبت نام کردیم تا ساعت ۸ شب هم ممیزی داشتیم از حقوق هم خبری نیست. دیشب کلی گریه کردم به خاطر اینکه دیدم چقدر تنهام چقدر تو این خراب شده غریبم... تصمیم گرفتم برا عوضی تولدش کوفت هم نگیرم چه برسه به کادو. به خودم قول دادم کار هر چی خوبی شد براش نکنم چون لیاقت نداره. اعصابم خورده برم بخوابم.![]()
من جای شما بودم اصلا نمی خوندم! زندگی روزمره ی خودمه. نیازی به نظر نیست. اینطوری راحت ترم.