خیلی وقت بود ننوشته بودم. نه اینکه خیلی وقت باشه دلم نگرفته. نه حس نوشتن نداشتم. هرچند خوب خودموبو با دینای مجازی مشغول کرده بودم باورم نمیشد یک ساله که دردامو ننوشتم!!! حرف برا نوشتن زیاد هست ولی الان که اومدم بنویسم نمیدونم از چی بنویسم. اصلا نمیدونم چه مرگم هست. من از شهریور متنفرم لااقل برا من چند سالی هست که بد میگذره.

تا میخوام به تنهایی عادت کنم یکی سر و کله اش پیدا میشه احساسمو به بازی میگیره و من میمونم با یه دنیا غم و چه کنم. نمیدونم چرا خدا دوس داره من تنها باشم ینی حسم میگه خدا اینطوری میخواد...

راستش میخوام نت نیام ولی من لعنتی نمیدونم چرا نمیتونم . دوس دارم یه چیزی رو جایگزینش کنم ولی به جان خودم حسش نیس

دلم برای روزایی که بچه بودم نوجوان بودم اینترنتی نبود کسی نبود بهش وابسته بشم تنگ شده. دلم برا اون روزا تنگ شده نه اینکه دوس داشته باشم برگردم نه ولی دوس داشتم همون سن و سالو داشتم.

دلم گرفته . خدایا از این روزمرگی خسته ام از این همه گناه خسته ام. میخوام داد بزنم انقد بلند ک هصدامو بشنوی . این بغضی که تو گلو مه رو ببین با یه قلب شکسته. خدایا این حق من نبود. چقدر دیگه باید صبوری کنم تا ی هروز خوب بیاد ناشکر نیستم ولی خدا حال و روزم خوب نیس...