سیاه مثل یک اسفند

خدا جونم باز دلم گرفته خیلی زیاد قد ستاره های آسمون. میدونم دنیا ارزشی نداره ولی من فعلا تو این خراب شده محبوسم. خدایا فردا یک اسفنده!!!!!!!!!!!!!!!! دو سال از اون روز لعنتی گذشت. روز آشناییمون. روزی که امام رضا ... هیچی . خودم اشتباه کردم نندازم پای ایشون. خدایا یک ماه بیشتر به پایان سال نمونده. روز به روز ناامید میشم. باشه من تا آخر سال ازت خواستمو میخوام اصلا بخوای داد میزنم ولی دیگه خدایا سال بعد دیگه حوصلشو ندارم. دیگه خسته شدم از بس خواستم از بس صدات کردم و تو حرفمو نشنیده گرفتی. عجیب دلم گرفته شاید به خاطر اینکه امروز روز کاری خوبی نداشتم کمتر پیش میاد سرکار با کسی بحث نکنم. دلم از این زندگی گرفته. خدا جونم من گمت کردم دستمو بگیر . خدایا ازت خواهش میکنم کمکم کن. من به تنوع به روحیه تو زندگیم نیازمندم. خدایا فردا یک اسفنده یادم می افته داغون میشم.ای خدا لااقل تو تنهام نذار.

 

در آخر برای امام رضای عزیزم... ای خدا کاش که من یه کبوتر بودم پیش آن گنبد زرد شاد می آسودم.

خیلی دلم میخواست امشب حرمتون بودم باهاتون درد دل میکردم اشک میریختم تا بلکه آروم شم. ولی لیاقت ندارم حتی لایق اون هم نیستم که تو عالم خواب هم بیام زیارتتون. خدایا منو به خاطر گناهانم ببخش

چی بگم آخه

راستش تصمیم دارم یه مدتیه بنویسم ولی حوصلشو ندارم اخه از چی بنویسم. زنگ زدم مریم افسردگی گرفته.  خانم ذ فردا امتحان ارشد داره. خیلی دلم براش سوخت غرورشوبدجور شکست رفت پیش رییسمون گفت برا شوهرش کار پیدا کنن. کارا بد نیست میگذره دیگه. فردا رو برم برگردم بشینم یه کم استراحت کنم. ضمنا دیروز روز عشاق بود... شوهر ابدارچیمون هم براش کادو گرفته بود. جم کنیم بهتره! دیگه بیشتر از این حوصلم نمیکشه بنویسم. همین

 

عقد

امروز عقد لیدا بود. صبح رفتیم با مژگان پالتو گرفتم. بعد تو ترافیک گیر کردیم. بعد رفتم آرایشگاه خوشگل شده بودم. لیدا خیلی ناز شده بود. هرچند خیلی زجر کشیده امیدوارم این همسرش خوب باشه. خیلی دلم میخواست یعنی آرزو کردم یه روزی از همین روزا منم لباس عروس تنم کنم. خدا...

خلاصه

پنجشنبه عقد لیداست. اگه قسمت بشه میخوام برم یعنی مرخصی هم گرفتم. خدا رو شکر امیدوارم این دفعه دیگه بعد از شکست قبلیش خوشبخت بشه. خانوم ذ هم همسرش رفت یه شهر دیگه بهشون حسودیم نمیشه ولی دوس داشتم منم یکی رو داشتم تا دائم به یاد هم بودیم براش حرفای دلمو میگفتم. نمیدونم داره روزها میگذرن و من هنوز ناامید نشدم. کار هم زیاد بد نیست ولی در کل خوب هم نیست. خانم ذ هم گفت تو اینکار موندنی نیست. دوست دارم باشن تو اینکار ولی خوب اگه هم نباشه باید فعلا تحمل کرد. میدونستم و میدونم چیزی که دلبسته شدم دیر یا زود باید بره. ضمنا بابا پولامو گذاشته بانک ۴ملیون پول دارم خدا بده برکت. خدایا شکرت. راستی یک سال هم رد کردم که کار میکنم

خدایا بهم سلامتی و صبر بده برای کارم خدایا منو از این تنهایی نجات بده.خدایا نمیدونم شاید اینهمه اصرار برات خوش نیاد. و مطمئنم که حق داری چون صلاح منو خیلی هتر از من میدونی ولی خدا جونم من به کمکت نیاز دارم.

شب غربت من

این روزا دل و دماغ نوشتن ندارم. موضوع زیادی برا نوشتن نیست.فقط میدونم مژ بازم داره مامان رو اذیت میکنه هرچند مامان هم اهل گیر دادن هست. ضمنا مامان هم عینکی شد! یادم نمیره یه روزی مسخره ام کرد!! ۴ چشم شدی نمیبینی! منم گفتم نوبت خودتم میرسه ولی فکر نمی کردم به این زودی. خدا منو ببخشه هرچی باشه اون مادرمه. چقد دلم برای اغوش گرمش برای بوسه های پرمهرش که  ازم دریغ کرده تنگ شده.وقتی بوسم میکنه هیچ وقت گونه هامو بوس نمیکنه همیشه احساس میکنم چندشش میاد بوسم کنه. نمیدونم چرا هرچند یه مدت فک میکردم به خاطر جوشامه. خدایا... هیچی! همه حرفامو میدونی دیگه هم برای تو و هم برای خودم تکراری شده. بگم؟ بگم ۱۰ بهمن هم تموم شد. و من امیدم هر روز کمتر و کمتر میشه. خدایا چیزی تا پایان سال نمونده. هوای بنده گنهکار فراموش شده رو داشته باش. راستی مرضیه هم تموم شد انقدر غرق درس و پسرای کلاس و مشکلاتش شده که تصمیم گرفتم دیگه تا مجبور نشم سراغشو نگیرم اونم بدترین دوست شد برام کسی که جز عذاب چیز دیگه ای برام نیست. هرچند نمیدونم چرا انقدر به فکرشم. این دفعه احساس عجیبی دارم همون احساس غربتی که وقت جدایی از اون کثافت رو داشتم. هنوز هم که هنوزه جاده اونو یادم میندازه ...ازش بیزارم. یکی از همکارام رو از ته دل نفرین کردم اینو ثبت کردم تا بدونم نفرینم چد روز یا ماه یا سال میکشه تا جواب بده. وقتی دیر میخوابم سخته از خواب بیدار شم باید کم کم بلند شم برم بخوابم هرچند حوصله خواب رو ندارم. کاش امشب پنجشنبه بود! 

آرامش

روزهای زندگیم رفته رفته میگذرن. دیروز برف باریده بود شوهر همسایه دیوار به دیوارمون و همینطور شوهر دخترخاله مامانم فوت شدن. یه حس عجیبی دارم. زندگی چقد بی ارزشه!!! این روزا روزای آرومی از زندگیمو پشت سر میذارم ولی نمی دونم چرا هنوز به اون آرامشی که تو زندگی میخوام هنوز نرسیدم. درست مثل این میمونه که یه گمشده ای رو دنیا دارم. سعی میکنم خودمو با نماز آروم کنم تا یه حدی میتونم ولی... خیلی تنهام. جز خانم ذ کسی دیگه باهام نیست. نمیدونم خدا خودت هر طور صلاح میدونی کمکم کن. خودت آرومم کن.