شب غربت من
این روزا دل و دماغ نوشتن ندارم. موضوع زیادی برا نوشتن نیست.فقط میدونم مژ بازم داره مامان رو اذیت میکنه هرچند مامان هم اهل گیر دادن هست. ضمنا مامان هم عینکی شد! یادم نمیره یه روزی مسخره ام کرد!! ۴ چشم شدی نمیبینی! منم گفتم نوبت خودتم میرسه ولی فکر نمی کردم به این زودی. خدا منو ببخشه هرچی باشه اون مادرمه. چقد دلم برای اغوش گرمش برای بوسه های پرمهرش که ازم دریغ کرده تنگ شده.وقتی بوسم میکنه هیچ وقت گونه هامو بوس نمیکنه همیشه احساس میکنم چندشش میاد بوسم کنه. نمیدونم چرا هرچند یه مدت فک میکردم به خاطر جوشامه. خدایا... هیچی! همه حرفامو میدونی دیگه هم برای تو و هم برای خودم تکراری شده. بگم؟ بگم ۱۰ بهمن هم تموم شد. و من امیدم هر روز کمتر و کمتر میشه. خدایا چیزی تا پایان سال نمونده. هوای بنده گنهکار فراموش شده رو داشته باش. راستی مرضیه هم تموم شد انقدر غرق درس و پسرای کلاس و مشکلاتش شده که تصمیم گرفتم دیگه تا مجبور نشم سراغشو نگیرم اونم بدترین دوست شد برام کسی که جز عذاب چیز دیگه ای برام نیست. هرچند نمیدونم چرا انقدر به فکرشم. این دفعه احساس عجیبی دارم همون احساس غربتی که وقت جدایی از اون کثافت رو داشتم. هنوز هم که هنوزه جاده اونو یادم میندازه ...ازش بیزارم. یکی از همکارام رو از ته دل نفرین کردم اینو ثبت کردم تا بدونم نفرینم چد روز یا ماه یا سال میکشه تا جواب بده. وقتی دیر میخوابم سخته از خواب بیدار شم باید کم کم بلند شم برم بخوابم هرچند حوصله خواب رو ندارم. کاش امشب پنجشنبه بود!

من جای شما بودم اصلا نمی خوندم! زندگی روزمره ی خودمه. نیازی به نظر نیست. اینطوری راحت ترم.