اتفاقات این هفته

این هفته خیلی خیلی کار داشتیم من که خیلی خسته شدم. امروز هم بیکاری بهم حال داد هرچند دوس داشتم چند روز پشت سر هم تعطیل بودم ولی خب...

هفته خوبی نبود. ایشالا هفته آینده که از فردا شروع میشه هفته خوبی باشه.

با مرضیه بیشعور به هم زدم واگذارش کردم به خدا چیزی نمیگم ازش فقط میخوام اینو ثبت کنم که خیلی عوضی هستش

دیروز از تقی زاده دو تا نی نی خوشگل( مجسمه ) خریدم. جدا که خیلی نازن. دوسشون دارم.

پنجشنبه هم دلم گرفته بود با مامان رفتیم پارک قدم زدیم خوش گذشت بهم.

همین دیگه چیز خاصی نیست.

تلخ مثل امروز

امروز جمعه بود ولی یه روز خیلی بد برام. حتی منی که حوصله نوشتن نداشتم خواستم بنویسم تا خودمو خالی کنم.. هرچند من با خودم عهد بستم که دیگه راجع به اون خواسته اصلا فکر نکنم چون هیچ کاری از دستم برنمیاد حتی به خاطر این خواسته ختم قرآن کردم مشهد رفتم دعا کردم.... گفتم خدا صلاح نمیدونه ولی خدا هر بار داغ دلمو تازه میکنه. امروز با اولدوز قرار داشتیم نزدیک نیم ساعت منتظرش شدم دو دقیقه نگذشته بود که اومده بود داشتیم میرفتیم یه جای خلوت پیدا کنیم بشینیم یه خانمی بهش گفت میشه شماره منزلتونو بدید! حالم از خودم بهم خورد خدایا چی از من میخوای هربار که با یکی میرم بیرون پشیمون میشم من برا دلخوشی برا تنوع میرم بیرون اونوقت تو برام زهر مار میکنی. با هر کی میرم بیرون یکی براش خواستگار درمیاد بابا باشه قبول من بد تو چرا اذیت میکنی خودت منو خلق کردی خودت اینطوری منو آفریدی تو این شرایط چرا راضی نمیشی دو ساعت به دور از دغدغه باشم... خدا دلم ازت پره. خدا تو که خدایی از نهان و آشکار دلمون خبرداری و میبینی چقدر در رنج و عذابم دیگه ازت راجع به این مساله که چیزی نمیخوام پس تو هم منو اذیت نکن. اصلا باشه بذار تولد مرضیه کادوشو بدم دیگه با کسی نمیرم بیرون. دیگه اگه به این بیرون رفتنا که ماهی سالی یه باره هم راضی نیستی باشه منم نمیرم. تازه نشسته بودیم که ساناز با نامزدش احسان اومده بودن جفتشون هم ارشد میخوندن. ساناز کلی تغییر کرده بود قیافش زنانه شده بود. اینم بهم هم حس خوشحالی داد و هم غم...امروز به سفارش خانم ذ فیلم اینجا بدون منو دیدم. خیلی بهم چسبید چون خیلی شبیه زندگی من بود خانوادش نه ولی خود دختره با این تفاوت که اون دختر پاش میلنگید و من سالمم. میدونم ناشکرم ولی ... وقتی این فیلمو دیدم نه میتونستم گریه کنم نه بخندم انگار یکی از دید من به زندگی نگاه کرده بود منو بد جور به هم ریخت.فیلم با خوبی  و خوشی تموم شد ولی من از دید دیگه نگا ه کردم از اینکه این فیلمه و پایانش خوش بود . در صورتی که اگه زندگی واقعی بود اصلا پایان خوشی نداشت. نمی دونم دیگه چی بگم بغض گلومو فشار میده ترجیح میدم تمومش کنم.

تنها

خدا جونم دلم میخواست میتونستم بلند داد بزنم تا اونجا که میتونم از ته دلم ولی نمیتونم. فریاد که هیچ حرفمو بلند نمیتونم بزنم سکوت میکنم و با سکوتم داد میزنم خدایا من روی زمین غریبم خیلی تنهام منو رها نکن خدایا من از این تنهایی بیزارم........

سیزده بدر

امروز ۱۳بدر بود و ما سیزدهمونو بدر کردیم. عمه م و ن اومده بودن. در کل بد نبود دایی هم که قرار بود بیاد چون دندون درد داشت نیومد شاید هم الکی بهونه کرد. نمیدونم. امروز طبق معمول نیلوفر با اون لباس افتضاحش حسابی جلب توجه کرد طوری که یه پسر افتاد دنبالش و با فرستادن برادر زادش برا شماره دادن و با ماشین دنبالمون راه افتادن و... خلاصه من یه حسرتی کشیدم که خاک بر سر من کنن که نفهمیدم چطور روزگارمو تلف کرد اصلا چی شد چی نشد چه زود سنم رف بالا و... خلاصه بیخیال دیگه چی بگم هرچند اینجور چیزا حسرت نداره من خودم دوس داشتم و دارم که هیچ پسری رو تحویل نگیرم . همینکارا رو کردم که الان ۲۵سالم شده و... ضمنا امسال سبزه گره نزدم همونطور که از رو اتیش نپریدم. چون اینجور چیزا الکیه. پارسال سبزه تو دستم باز شد گفتم دیگه امسال حتما به خواسته هام میرسم... صبح فرشید اسمس زد که شب خوابمو دیده. کاش جوابشو نمیدادم مثل گ پشیمونم گفتم چند شبه خوابشو میبینم اخه دو شب پیش خواب دیدم اسمس زده. خلاصه از حواسم نمیره بیرون. بعد اسمس زد که خواب دیدم تو فکری نگران و مضطربی مراقب خودت باش!!! واقعا خاک تو سرش کنم همین؟!!! وای خدا من چقد باید بدشانس باشم که یه همچین گوسفندی رو وارد زندگیم کردی! خلاصه ... تو اعصابمدیگه قول میدم اشتباه نکنم و جوابشو ندم. قول شرفحالا آشتیم با خودم امروز هم گذشت خدایا شکرت. وای فردا کلی کار دارم فردا رو هم تحمل کنم خانم ذ ایشالا میان از مسافرت. امیدوارم فردا و روزهای بعدی هم موفق باشم آهان یه خبر دیگه امروز با خبر شدیم الی نامزد کرده با دوستش. کسی که یه سال و نیم ازش بزرگتره اونم دانشجو هست!!! نه کار داره نه سربازی رفته!! واقعا که عشق چشم آدمو کور میکنه!

نوروز 91 مبارک

... و من ناامید شدم و تصمیم گرفتم دیگه به این قضیه فکر نکنم چون واقعا به صلاحم نیست. شب ۲۹ اسفند مشهد رو تلوزیون نشون میداد ناخودآگاه اشکم در اومد گفتم یا امام رضا تو مستحقی که به در خونه ات به گدایی اومده بود رو از در خونه ات دست خالی روندی هر چند من خیلی چیزامو مدیون امام رضا هستم. خلاصه شب اومدم طرف گوشیم دیدم فرشید هست. بهم عیدو تبریک گفته بود و ازم خواسته بود ببخشمش البته با زبان اسمس . جوابشو ندادم. عید امسال خدا رو شکر خیلی خوش گذشت چون امسال خیلی مهمون نداشتیم عمه م . ن رفتن اصفهان بقیه هم باهوش قهریم دو سه نفر بیشتر نبودن. فردا قراره برم سر کار هرچند به تعطیلات طولانی مدت نیاز داشتم ولی اینم بدک نبود خدا رو شکر. خدایا در این سال جدید تقدیر منو نیکو بنویس. آمین