سیزده بدر
امروز ۱۳بدر بود و ما سیزدهمونو بدر کردیم. عمه م و ن اومده بودن. در کل بد نبود دایی هم که قرار بود بیاد چون دندون درد داشت نیومد شاید هم الکی بهونه کرد. نمیدونم. امروز طبق معمول نیلوفر با اون لباس افتضاحش حسابی جلب توجه کرد طوری که یه پسر افتاد دنبالش و با فرستادن برادر زادش برا شماره دادن و با ماشین دنبالمون راه افتادن و... خلاصه من یه حسرتی کشیدم که خاک بر سر من کنن که نفهمیدم چطور روزگارمو تلف کرد اصلا چی شد چی نشد چه زود سنم رف بالا و... خلاصه بیخیال دیگه چی بگم هرچند اینجور چیزا حسرت نداره من خودم دوس داشتم و دارم که هیچ پسری رو تحویل نگیرم . همینکارا رو کردم که الان ۲۵سالم شده و... ضمنا امسال سبزه گره نزدم همونطور که از رو اتیش نپریدم. چون اینجور چیزا الکیه. پارسال سبزه تو دستم باز شد گفتم دیگه امسال حتما به خواسته هام میرسم... صبح فرشید اسمس زد که شب خوابمو دیده. کاش جوابشو نمیدادم مثل گ پشیمونم گفتم چند شبه خوابشو میبینم اخه دو شب پیش خواب دیدم اسمس زده. خلاصه از حواسم نمیره بیرون. بعد اسمس زد که خواب دیدم تو فکری نگران و مضطربی مراقب خودت باش!!! واقعا خاک تو سرش کنم همین؟!!! وای خدا من چقد باید بدشانس باشم که یه همچین گوسفندی رو وارد زندگیم کردی! خلاصه ... تو اعصابم
دیگه قول میدم اشتباه نکنم و جوابشو ندم. قول شرف
حالا آشتیم با خودم
امروز هم گذشت خدایا شکرت. وای فردا کلی کار دارم فردا رو هم تحمل کنم خانم ذ ایشالا میان از مسافرت. امیدوارم فردا و روزهای بعدی هم موفق باشم
آهان یه خبر دیگه امروز با خبر شدیم الی نامزد کرده با دوستش. کسی که یه سال و نیم ازش بزرگتره اونم دانشجو هست!!! نه کار داره نه سربازی رفته!! واقعا که عشق چشم آدمو کور میکنه!![]()
من جای شما بودم اصلا نمی خوندم! زندگی روزمره ی خودمه. نیازی به نظر نیست. اینطوری راحت ترم.