امروز جمعه بود ولی یه روز خیلی بد برام. حتی منی که حوصله نوشتن نداشتم خواستم بنویسم تا خودمو خالی کنم.. هرچند من با خودم عهد بستم که دیگه راجع به اون خواسته اصلا فکر نکنم چون هیچ کاری از دستم برنمیاد حتی به خاطر این خواسته ختم قرآن کردم مشهد رفتم دعا کردم.... گفتم خدا صلاح نمیدونه ولی خدا هر بار داغ دلمو تازه میکنه. امروز با اولدوز قرار داشتیم نزدیک نیم ساعت منتظرش شدم دو دقیقه نگذشته بود که اومده بود داشتیم میرفتیم یه جای خلوت پیدا کنیم بشینیم یه خانمی بهش گفت میشه شماره منزلتونو بدید! حالم از خودم بهم خورد خدایا چی از من میخوای هربار که با یکی میرم بیرون پشیمون میشم من برا دلخوشی برا تنوع میرم بیرون اونوقت تو برام زهر مار میکنی. با هر کی میرم بیرون یکی براش خواستگار درمیاد بابا باشه قبول من بد تو چرا اذیت میکنی خودت منو خلق کردی خودت اینطوری منو آفریدی تو این شرایط چرا راضی نمیشی دو ساعت به دور از دغدغه باشم... خدا دلم ازت پره. خدا تو که خدایی از نهان و آشکار دلمون خبرداری و میبینی چقدر در رنج و عذابم دیگه ازت راجع به این مساله که چیزی نمیخوام پس تو هم منو اذیت نکن. اصلا باشه بذار تولد مرضیه کادوشو بدم دیگه با کسی نمیرم بیرون. دیگه اگه به این بیرون رفتنا که ماهی سالی یه باره هم راضی نیستی باشه منم نمیرم. تازه نشسته بودیم که ساناز با نامزدش احسان اومده بودن جفتشون هم ارشد میخوندن. ساناز کلی تغییر کرده بود قیافش زنانه شده بود. اینم بهم هم حس خوشحالی داد و هم غم...امروز به سفارش خانم ذ فیلم اینجا بدون منو دیدم. خیلی بهم چسبید چون خیلی شبیه زندگی من بود خانوادش نه ولی خود دختره با این تفاوت که اون دختر پاش میلنگید و من سالمم. میدونم ناشکرم ولی ... وقتی این فیلمو دیدم نه میتونستم گریه کنم نه بخندم انگار یکی از دید من به زندگی نگاه کرده بود منو بد جور به هم ریخت.فیلم با خوبی  و خوشی تموم شد ولی من از دید دیگه نگا ه کردم از اینکه این فیلمه و پایانش خوش بود . در صورتی که اگه زندگی واقعی بود اصلا پایان خوشی نداشت. نمی دونم دیگه چی بگم بغض گلومو فشار میده ترجیح میدم تمومش کنم.