روزهای تلخ
نمیدونم از چی بنویسم. از اینکه تو برزخ هستم از اینکه این دنیا برام نه بهشته نه جهنم. از روزای تکراری عمرم. از ناشکریام. از اینکه همش تو ذهنم به خودم میگم کی از این وضعیت راحت میشم. از بی حقوقیم که هنوز تسویه اسفندمو ندادن اونوقت باید هر خری رو تحمل کنم. از اینکه فردا چه طور روزی برام میشه از اینکه مادرم داره تو حیاط فرش میشوره بعد حواسش به اینه که برق بیجا استفاده نشه تا یه کم صرفه جویی بشه تا مرد زندگیش که از آشغال هم آشغال تره منتظره سرشو بذاره زمین بره تجدید فراش کنه مردی که اسمش پدره ولی بچه هاشو بیشعور خطاب میکنه. مردی که هرجا فرصت پیدا کنه بد بچه هاشو میگه. از چی بگم از برادر بیشعوری که هر وقت باهاش حرف میزنی یا خسته است یا جون نداره یا حوصله نداره. از برادری که همش ترس از کاراش دارم. از خواهرم بگم؟! خواهری که مثل من بیچاره است اونم داره به فرداهاش فکر میکنه ولی کدوم فردا.
راستی دیروز دوباره اون عوضی اسمس داده بود. واقعا منظورشو از این کاراش نمیدونم خیلی پسته خیلی. مرضیه کثیف هم منو با تنهاییام تنهاتر گذاشت. هرچند بهتر. تنها دلخوشیم کارمه که خستم کرده هم آدمای دور و برم هم کارام. خسته میشم. شبا که میخوام بخوابم تمام تنم درد میکنه. تنها چیزی که آرومم میکنه خوابه. هرچند شکر خدا که لااقل سلامتی رو دارم خستگی ایرادی نداره. خدایا کمکم کن. خودت به فکرمون باش.
من جای شما بودم اصلا نمی خوندم! زندگی روزمره ی خودمه. نیازی به نظر نیست. اینطوری راحت ترم.