امروز روز جالبی برام بود ولی نمیدونم چرا دلم گرفته.مرضیه که رفته مشهد نمره هاشو دارم نگا میکنم. گفتم پیغاممو به امام رضا برسونه. آخه امروز ۱۲ اسفنده. گاهی ناامید ناامید میشم چیزی برا گفتن ندارم اخه دیگه تا آخر سال چیزی نمونده گاهی میگم دست خدا کاری نیست... صب رفتم پریا رو دیدم. گفت پسره خونشو به اسمم کرده گف افسردگی گرفته بود گویا اوایل زیاد پسره رو نمیشناخته و این حرفا یه کم پشت سر اولد و بقیه غیبت کردیم. خلاصه خوب بود. خوش گذشت. رفتم خونه بعد رفتم پیش پرستو با هم درد دل کردیم. گف خواهرش نامزد کرده قبلش با یکی از راه احساس وابسته شده بود پسره نامزدشو به خاطر خواهرش طلاق داده بود و... داداشش هم با یه دختر ۶۸ ی دوس شده و کلی مشکل دیگه. ارشدشو هم خوب داده. خلاصه بد نبود ولی با پریا بیشتر حال داد. برگشتنی هم داشت برف میبارید. هوا امروز خیلی سرد بود. دیروز هم خیلی روز کاری بدی برام بود. فردا دوباره باید برم سر کار پیش آدمای نفهم. خلاصه نمیدونم چرا یهو انقد کسل شدم. باید برم حموم. پاشم برم گم شم حوصله خودمم ندارم. شاید از خستگیه