بعد از مدتها
درست مثل یه معجزه میمونه. وبلاگم باز نمیشد ولی شانسی زدم و دیدم باز شده!!! باورش برام سخت بود ولی اگه خدا بخواد میشه. راستش دلم میخواست دوباره وبلاگ بزنم .ولی حوصله نداشتم.
وای که تو این مدت چقدر اتفاقات متفاوت افتاده! ما از هم جدا شدیم البته برا همیشه. باید هم جدا میشدیم باید روی دلم پا میذاشتم و بزرگترین اشتباه زندگیمو جبران میکردم از تی ماه هم جدا شدیم. حالا فرصتش پیش بیاد مینویسمشون. آره فراموشش نکردم ولی خیلی از روزای قبلی بهترم.
رفتم مشهد سپردم دست امام رضا هرکاری که دوس داره باهاش بکنه. گفتم بخشیدمش ولی هنوز ته دلم نبخشیدمش... دیگه مهم نیست.
کار قبلیمو عوض کردم اخه اواخر هم اذیت میشدم هم حقوقشم منو به هدفم یعنی خونه دار شدن نمیرسوند. کارم الان تا ۷ شب طول میکشه. اوایل خوب بود ولی اینجا محیطش خیلی خیلی بد و خاله زنکیه. راه که میری برات حرف درمیارن هرکار کنی حاشیه برات درست میشه. تنها کسی که بهش اونجا دلگرمم همکارم خانم ذ هست. خیلی دختر ماهیه. البته عروسی کرده. خیلی تنهام درسته از تنهایی بدم نمیاد. ترجیح میدم تنها باشم تا بشینم مامانم دو ساعت اعصابمو خورد کنه. کسی که فقط وظیفه خودشو بدنیا آوردن ما میدونه و همیشه منت زحمتاشو رو سرمون میذاره.
داییم مشکلش تا یه حد حل شده . احتمالا یه چند مدت با ما باشه. ازش بدم میاد. گاهی به خودم میگم حتما من بدم که دنیای اطرافمو پر از آدمای بد میبینم. خدا کمک کن بتونم برا خودم دنیای آرومی بسازم. کمکم کن زودتر صاحب خونه و ماشین بشم. کمک کن کارام خوب بشه هرچد میدونه باید یه جای بهتر از اینجا باید واسه کارم پیدا کنم

من جای شما بودم اصلا نمی خوندم! زندگی روزمره ی خودمه. نیازی به نظر نیست. اینطوری راحت ترم.