نه خوبم نه بد
امروز مثلا روز خوبی برام بود که این عوضی باز برام کوفت کرد. خدایا این از جونم چی میخواد. آخه این چه امتحان الهی هست. دیگه بریدم خودت کمکم کن.
امروز نماینده مدیریت!!! اومد بهمون گفت قراره ساعت ۲ برقا قطع بشه خلاصه شایعه همه جا توسط ابدارچیمون پیچید اونم عصبانی که چرا این آدم بین همه پخش کرده ساعت دو شد مگه این برقا میرن!! همه چشاشون به ساعت بود که یهو ۲:۲۰ دقیقه اینا برقا رفتن.و ما خوش به حالمون شد. با هزار مصیبت ساعت سه مرخصی گرفتیم رفتیم. ابروهای دوتامونم خوشگل شد به من هم چه عجب اومد. بعد رفتیم برا خانم ذ گل سر کادو گرفتم. پالتو ها هم ارزون شده بودن. خوشحال شدم حالا ببینیم کی حقوق میدن برم بخرم.
بعد عصر برگشتنی اون عوضی نفهم اسمس داد با ما قهری؟!!!! نمیدونم منظورش از اینکارا چیه. اون که خودش اعتراف میکنه منو نمیخواد آخه چرا مهمه ازش راضی باشم. هر لحظه منتظر یه اتفاق غیرمنتظره ام. دلم میخواد یه اتفاق بزرگ تو زندگیم بیفته. یه اتفاقی که این قضیه برام فراموش بشه نمیدونم چی...خدایا ما که قسمت هم نبودیم آخه چرا مارو رودر روی هم قرار دادی؟ خدایا حالا که قرار دادی و جدامون هم کردی و من هم به خاطر خودت ازش گذشتم... الان دیگه چی میخوای میخوای بشکنم میخوای رنج بکشم. خستمه خدا.بسمه دیگه طاقتم تموم شده. میاد یه پارازیتی میندازه میره یه چیزی میگه بعد میره پی زندگیش اونوقت من میمونم و این همه دردسر این همه خاطره تلخ این همه تنفر این همه ناراحتی... خدایا راضیم به رضای تو ولی تو راضی به شکستن دل من نباش. هرچند میدونم اگه خدا کسی رو امتحان نکنه و در رفاه بذاره یعنی ولش کرده یعنی دوستش نداره و هرقدر فک میکنم میبینم من طاقت هیچ امتحانی رو ندارم شاید خدا صلاح دونسته منو اینطور امتحان کنه مثل خیلیای دیگه. خدایا به امید تو بهم صبر بده توکلت علی الله ...

من جای شما بودم اصلا نمی خوندم! زندگی روزمره ی خودمه. نیازی به نظر نیست. اینطوری راحت ترم.