من
دیروز نتونستم چیزی بنویسم چون چشام خیلی درد داشتن الانم دارن یعنی وقتی به صفحه کامپیوتر نگاه می کنم دردش بیشتر می شن. از دست خودم ناراحتم نمی دونم جواب خدا رو چی می خوام بدم که اینقدر تنم عذاب می دم میشینم پشت کامپیوتر!
دیروز با مرضیه دوستم رفتیم دنبال کار. گفت که باید از شهر خارج بشیم بعد که دیدیم ماشینا شخصین و راننده هاشون آدم حسابی به نظر نمی رسن مجبور شدیم سوار اتوبوس بشیم هرجا که کارخونه دیدیم پیدا بشیم. خلاصه یه جای ارج از شهر رفتیم به اصرار من از اتوبان عبور کردیم خدا رو شکر سالم رد شدیم. الان که اینو می نویسم تمام تنم لرزید از ترس شانس آوردیم! بعد رفتیم چند تا کارخونه سر زدیم گفتن خانما نمی تونن اینجا کار کنن ولی یه جا خیلی تحویل گرفتن یه آقای مهربونی بود فرم استخدام پر کردیم ولی من هیچ امیدی ندارم. ولی تمام امیدم به خداست که یه کاری برام پیدا بشه که در شان من باشه.



بعد رفتیم پارک خاقانی با مرضیه عکس گرفتیم عکسا امروز فرستادم فرشید نگاشون کرد خاطراتش یادش افتاد گذاشته بود زیر ذره بین می گفت دستات خوشگلن یا چشم چپت قرمز شده و... وقتی قضیه دیروزو تعریف کردم به فرشید خیلی عصبانی شد واقعا خشمو از حرف زدنش می تونستم حس کنم. خشمی که خوشم اومد از غیرتش بود گفت اگه اتفاقی می افتاد چیکار می کردین و... یه جورایی حس کردم که منو کامل مال خودش می دونه حتی عکسامو دید گفت خوشحالم که با تو هستم. به خاطر اینکه میام دوباره شهرتون انگار با تو بودم. راستش جای فرشید تو عکسام خیلی خالیه خیلی دوستش دارم خیلی
بهش قول دادم دیگه از این کارای خطرناک نکنم. شب دوباره می خوام راجع به عکسام بپرسم چند تا اس ام اس سرکاری جالب هم برام فرستاده کلی خندیدم. خیلی وقته پای کامپیوترم می دونم الان که می رم پایین مامان کلی دعوام می کنه. نمی دونم چرا از فرشید نوشتم بیشتر دلتنگش شدم الهی قربونش برم.![]()



من جای شما بودم اصلا نمی خوندم! زندگی روزمره ی خودمه. نیازی به نظر نیست. اینطوری راحت ترم.