هنوز امیدم به خداست.
روزی حداقل ده بار پله رو می رم بالا و پایین تا صداتو بشنوم گاهی قطع می کنی میدونم یعنی کار داری گاهی برنمی داری نمی دونم چی کار می کنی نگرانت می شم. گاهی صداتو می شنوم حس خوبی دارم این روزاکه به خاطر من داری ترکی یاد می گیری الهی من فدات شم که اینقدر خوبی و چه جملات خوشگلی می گی حس غرور می کنم خیلی خوشحالم می کنی وقتی مثل بچه ها حرف می زنی. پاهام درد می گیرن از بس راه می رم وقتی باهات حرف می زنم. وقتی حرف می زنیم همش می ترسم یی از راه برسه می ترسم از اینکه چی بگم که با کیم؟!دلم می خواد یه روزی بی دغدغه و ترس باهات حرف بزنم!
راستی چند روزه که شبا میام بالا باهات حرف می زنم سرما خوردم چشمم بد جوری چرک کرده وبلاگمو هم که آپ می کنم نمی تونم به چشام فرصت استراحت بدم آخه به پول نیاز شدیدی دارم. هست و نیست من فدای چشمات فدای تار موهات. با اینکه می دونم یه روزی دلمو می شکنی ولی بازم راضیم بازم می گم فدات شم!

فردا اگه قسمت بشه می خوام با مرضیه برم دنبال کار. خدایا امید هیچ بنده ای رو ناامید مکن . آمین
من جای شما بودم اصلا نمی خوندم! زندگی روزمره ی خودمه. نیازی به نظر نیست. اینطوری راحت ترم.