بنویس
شب تاسوعاست... من نمازم باز قضا شد! ... امشب کلی نوحه موذن زاده عزیز مرد بهشتی رو برداشتم. صداش یه ارامش خاص بهم میده گاهی از این دنیای مادی که اینهمه گرفتارش شدم دورم میکنه شده برای یک دقیقه. من این احساسو دوست دارم.
این روزا دل و دماغ نوشتن ندارم. ولی خودمدوس دارم از حال و روزی که دارم بنویسم. یه چیزی بگم؟!! یادش بخیر یه روزی از یه نفر اینطوری اجازه میگرفتم تا حرفمو بهش بزنم!!! نمیدونم چرا یاد پارسال محرم افتادم یاد روزایی که باهاش بودم. هنوز اون صدا رو از شب تاسوعا یا عاشورا دارم. نه دیگه ازش نمینویسم. قول میدم... بیخیال. گور پدر هر چی عقده ای نفهم
کار و زندگی بد نیست. زندگیم شده کارم . همش حس میکنم یه روزی چشامو باز میکنم میبینم پیر شدم. نمیدونم حالا توکل بر خدا بذار ببینیم چه طور میشه. ببینیم کی وضع ما خوب میشه. میخوام امسال نذر بگم. نمینویسم چی چون دیگه ته دلم میدونم. با اینکه تو این وبلاگ راحتم ولی باز بعضی از حرفا رو نمی شه نوشت.
برا امشب کافیه. خدایا منو بیامرز و امام حسین رو از من راضی کن. کمک کن بتونم نمازامو بخونم. آمین

من جای شما بودم اصلا نمی خوندم! زندگی روزمره ی خودمه. نیازی به نظر نیست. اینطوری راحت ترم.