حسود مثل تو
یادمه وقتی داشتم بزرگ میشدم همه اعتماد به نفسمو پایین می آوردن کسی منو جدی نمی گرفت حتی مامان هم اونو دوس داشت. به خودم میگفتم اینا که بهونشون اینه که ازم بزرگتره حالا باید چی کار کنم که توجه همه رو به خودم جلب کنم وقتی میگفتن خوشگل تر از تو هست وقتی میگفتن خیلی زرنگ و هنرمنده... واقعا هم همینطور بود ولی تو بزرگ شدی و روزگار برعکس کرد. منم بهت حسودی میکردم ولی امروز وقتی سر سفره به خاطر یه چیز کوچیک حسودیتو دیدم تازه فهمیدم که من بردم.آره من تونستم تو رو شکست بدم. تو به خاطر بیکاری ناراحتی و من هم برات متاسفم. هرچند خودت خدا و همه میدونن که قبل اینکه بیام اینجا برات پیشنهاد دادم بیای تو اینکار و تو نیومدی. مهم نیست بهتر چون من سرنوشتم عوض شد. از کارم از زندگیم لذت میبرم. ازت بدم میاد بعد از ۱۲ ساعت کاری اومدم غذا بخورم کوفتم کردی. اشکال نداره اینارو بت کردم تا در دفتر خاطراتم محفوظ بمونه که تو لایق دل سوختن نیستی. من از ۴ نفر خیلی بدم میاد همیشه هم به همه میگم: ۱- دروغگو ۲ - حسود ۳ - مغرور ۴ - منو به خاطر منافع خود خواستن

من جای شما بودم اصلا نمی خوندم! زندگی روزمره ی خودمه. نیازی به نظر نیست. اینطوری راحت ترم.