دلم میخواست امروزو از غم ننویسم. ولی باز نشد. خدایا لعنتش کن باز مثل گذشته چشم انتظارشم هرچند شک ندارم که برنمیگردم پیشش چون این دفعه اعتراف کرده که منو نمیخواد!!! بعدشم که با خدا عهد بستم. نمیدونم چی بگم یاد سنگ بودناش افتادم اینکه زنگ میزدم برنمیداشت برام اسمس نمیداد بهم بی محلی میکرد. گاهی به خودم شک میکنم از خودم خجالت میکشم نکنه اون از اول هیچ حسی به من نداشت و من الکی برا خودم بزرگش کردم. آره حقمه همون اول که تصمیم گرفتم تنبیهش کنم باید فکر اینجاشم میکردم. ولی اونم مقصر بود اونم باید تاوان بده چرا همش من. ای خدا چرا به دادم نمیرسی بازم منو تنها دیدی؟!!! دلم خونه خدا . کمکم کن. آخه نمیدونم این کاراش چه معنی داره خدایا من که آروم شده بودم من که داشتم با دردام میسوختمو میساختم . خودت میدونی ه نتونستم فراموشش کنم ولی ...چرا دردمو میاد تازه میکنه میره تا یه وقت دیگه. تا به خودم میگه دیگه نمیاد میبینم که اومد و حالمو عوض کرد و رفت... خدایا تو رو به عظمتت قسم نبخش اونو آرامششو ازش بگیر بذار اونم اندازه من عذاب بکشه بهش بفهمون که آدم نیست!خداخودت یه راه نجات در برابرم بذار