چی بگم
امروزمیخوام خودمو با اینهمه غصه که امشب وجودمو گرفته با نوشتن خالی کنم. میخوام... یاد حضرت علی افتادم که درداشو به چاه میگفت و چه میکشید این مرد بزرگ آسمانی... هرچند تفکرات ما با هم قابل قیاس هم نیستن.
اینروزا حالم زیاد خوش نیست این نظری حرام خور پولمو نمیده قراره چک بنویسه انقدر امروز فردا میکنه که اعصابمو ریخته به هم. دیشب شب یلدا بود اما از هندونه خبری نبود. دلم میخواست خودم خونه زندگی داشتم خودم هندونه میخریدم اما انگار قراره فعلا به همین وضع زندگی کنم. ساعتای اضافه کاریمون کم شده. کارام سخت شده این ذ هم هرچی از دهنش در میاد بهم میگه داره اونروی منو بالا میاره. زیاد ازش نمیخوام بنویسم چون ارزششو نداره . خلایق هرچه لایق.
کارمون سخته محیط کاریمو دوس ندارم خیلی بده سرم از صبح تا اخرین لحظه شلوغه بعدشم یه اشتباه میکنیم کلی مشکل پیش میاد. پالتو نتونستم بخرم باید جبران کنم این مدت هیچ پس اندازی نداشتم.
امروز با مامان بحثم شد ازش متنفرم برگشته به من میگه من مادرت نیستم! میگه من مثل شما نیستم شب و روز به خاطر اینکه شوهر پیدا نمیکنم گریه کنم!!! واقعا خدایا این جانور اسمش مادره!!! بهش گفتم مامان خواستی چیزی برام بخری اطلاع بده بعد .چون میره یه چیزی میخره بعد میده به این و اون یا زود میندازتشون دور بعد پولشو از من میخواد. اه چی بنویسم. کلی خاطره تلخ ازش یادم افتاد از مشهد بعد برگشتن از مشهد زمان بیکاری. مژگان هم بیکار شد. وای خدا خستم هم از نظر روحی هم جسمی امروز به پریا اسمس زدم البته اولشو اون زد. اون بالاخره به خواستش رسید منم منتظرم. هر چند کم کم دارم ناامید میشم. خدایا اخه من تا مشهد رفتم درسته لیاقتشو نداشتم ولی تا عید ازت خواستم. پس ناامیدمنو برنگردون به خاطر امام رضا.
امروز بعد مدتها دیدم فرشید وبلاگشو درباره شب یلدا اپ کرده. اخه جالبه دیشب دوبار فال گرفتم دوبارش هم اومد منتظر برگتن یارت هستی بقیشو نخودم چون الکی اومده بود. هرچند اینروزا با یه شماره مشکوک گاهی یکی برام اسمس میزنه که من شک میکنم که فرشیده ولی ازش بیزارم. ازش متنفرم. از خودم هم بدم میاد هنوز خودمو به خاطر این اشتباه و تجربه احمقانه نبخشیدم. خدایا چه شبی هست امشب... باز مژگان داره با اون عوضی حرف میزنه. اه خواهرم اه بیچاره اه ای همدردم...
میتونم تا صبح بنویسم. ای کاش میشد توی ووبلاگ هم داد کشید ولی باید سکوت کرد باید سوخت وساخت.
این عکس هم که قشنگه منو یاد خاطره تلخ یا شیرین بچگیام میندازه. موقع جشن عبادت که هیچ یادگاری ازش برام نمونده جز یه دومیله به شکل زیر و یه تابلو. یادش بخیر چقد سخت نمازو یاد گرفتم . چه چادر قشنگی مادربزرگ بهم داده بود هنوز عطر چادر نمازم تو مشامم هست. چقدر بعدها حسرت اینو کشیدم که ای کاش عکسی یادگاری از اون روزا داشتم از اون روزایی که شلخته بودم حتی بدتر از امروز!!! وای خدایا چقد خسته ام و چه دور از تو. دیگه حوصله نمازمو هم ندارم من قولمو فراموش کردم ولی تو هنوز نسبت به من لطف داری. شکرت خدا جون. چقدر دلم گرفته امشب. چه غریبانه شبی است امشب

من جای شما بودم اصلا نمی خوندم! زندگی روزمره ی خودمه. نیازی به نظر نیست. اینطوری راحت ترم.