امروز قرار بود با دوستم مرضیه بریم بیرون ولی ۲ ولی صبح ۹:۳۰ اینا بهم اس زد که استادمون نیومده میتونی بیای یا نه. گفتم آره بدو رفتم تا ساعت ۱۰ سر قرار برسم. ولی باورم نمیشد تو این مدت ۲۵ سال زندگیم اولی بار بود که تبریزو با این مه غلیظ میدیدم. به زور ماشین پیدا کردیم. هم من هم مرضیه دیر سر قرار رسیدیم ولی همزمان رسیدیم. بعد رفتیم پاتوق همیشگیمون که من عاشق اونجام یعنی مسجد کبود من سوغاتی که از مشهد براش آورده بودمو بهش دادم اونم کادوی قشنگی که برا تولدم گرفته بود. بعد من سردم شد رفتیم یه جای گرم کیک خوردیم. کلی حرف زدیم یعنی من حرف زدم  خلاصه روز خوبی بود بعد مدتها بهم خوش گذشت. اینو نوشتم تا یه خاطره مثبت برا خودم بنویسم که وقتی خوندمش حال کنم. خوب بید جیگر؟!!

راستی یادم باشه ایندفعه تمام خرجا افتاد سر مرضیه دفعه بعد نباید اجازه بدم اون زحمت بکشه. مرسی دوست عزیز و نازم. امیدوارم هرجا هستی سلامت باشی و مشکلاتت هرچه زودتر حل بشه.آمین