روزای خوب زندگی
فرشید رو ۸بهمن دیدم.
از ۲بهمن می رم سرکار. تو کارخانه کابل دیگه آرزوی بزرگی ندارم گرچه دلم میخواد به فرشید برسم سلامت باشیم و در کارم پیشرفت کنم. خدایا تو را شکار به خاطر این همه لطف که در حقم روا می داری و این بنده ناسپاست را به خاطر عظمت فرشتگانت ببخش.
ایشالا تو یه فرصت مناسب همه چیزو توضیح میدم. فعلا تاریخاشو نوشتم یادم نرن.
راستی فرشید بعد دیدنم مهربونتر شده شاید دوباره برگرده و مثل قبل بشه. می گفت چرا لبات خشک شده بودن خیلی وروجکه وقتی دید چیزی نگفت ضمنا نگاه هم نمی کرد نفهمیدم کی دیده!![]()
![]()
![]()

+ نوشته شده در شنبه نهم بهمن ۱۳۸۹ ساعت 23:19 توسط من
من جای شما بودم اصلا نمی خوندم! زندگی روزمره ی خودمه. نیازی به نظر نیست. اینطوری راحت ترم.