روزهای خاکستری
چند روز بود نگران فروش فرشید بودم میگفت یه ملیون کم دارم که امروز گفت دویست هزار کم دارم. کلی براش نذر کردم دعا خوندم حواسش به من نیست نمی دونم خودش متوجه هست یا نه این روزا هم که کمتر در داره وقتی با من حرف می زنه انگار خوابش میاد میگه منتظریم دزد بیاد بگیریمش نخوابیدم. قرار بود یکم بیاد که موند بعد اربعین البته ان شاالله. فرشید قسم خورد از دستم ناراحت نیست. این روزا وقتی بهش زنگ می زنم دلم می ریزه همش می ترسم یکی بفهمه.
امروز از کاریابی زنگ زدن فردا برم جایی مصاحبه اه قراره مرضیه هم بیاد با وجود مرضیه آخه کی به من کار می ده اونقدر مقام و سواد داره که کسی ما رو جزو آدم به حساب نیاره از نظر خیلیا قیافشم بهتر از منه.البته من اینطور فکر نمی کنم.
امروز بعد نماز گریه کردم گفتم خدا دیگه هیچ وقت ازت چیزی نمیخوام چرا که من ازت میخوام ولی تو نمی خوای بدی وقتی هم زوری میدی یه جورایی از دماغ آدم میاری پایین. خلاصه خیلی از دت خدا ناراحتم خیلی. می دونم خودم محتاجش مجبور میشم بازم برم سراغش چون کاری میکنه بیشتر بهش نیاز داشته باشم. باهاش قهر نیستم فقط دلم ازش گرفته.
من جای شما بودم اصلا نمی خوندم! زندگی روزمره ی خودمه. نیازی به نظر نیست. اینطوری راحت ترم.