آخه چرا؟!!!!!
دیروز وبلاگ خواهرمو یواشکی نگا کردم متوجه شدم کسی رو که دوسش داره اونو دوست نداره واقعا ناراحت شدم نه به این خاطر به خاطر اینکه ملتمسانه از خدا می واست اونو ببره پیش خودش! به خودم گفتم تو چرا تو که خوب و بد برات مرده تو که....! نمی دونم خیلی ناراحت شدم خیلی از خدا می خوام که بهش آرامش ببخشه. یاد خودم افتادم روزای سختی که فکر می کردم فرشید منو دوست نداره ساعتها حرف می زدیم بهش ابراز علاقه می کردم و چیزی جز دلم برات تنگ شده نمی گفت منتظر بودم فقط یه جمله فقط یه جمله درباره من بگه نه عشولانه فقط یه جمله درباره من بگه. صبور شدم و امیدمو از دست ندادم تا اینکه الان که نزدیک یک سال از دوستیمون می گذره فهمیدم که عاشقش کردم حالا منم که بحثو عوض می کنم حالا اونه که همش از عشق و با هم بودن حرف می زنه و من و اون بیقرار همیم خدارو شکر... حالا من با وجود دوری از عشقم خوشبخت ترین و عاشقترینم...
من جای شما بودم اصلا نمی خوندم! زندگی روزمره ی خودمه. نیازی به نظر نیست. اینطوری راحت ترم.