من و تنهایی
من تنها در این اتاق سرد نشسته ام. حوصله نوشتن ندارم یعنی موضوعی برای نوشتن نیست جز درد جز بی حوصلگی جز دوری و جدایی جز دلتنگی و جز عشق... کم کم حوصله ام سر می رود از این روزهای بی تو بودن از روزهای دلتنگی. گرچه اکنون هم خوشحالم چون در کنار تو باز هم خوشبختم حتی صدایت که هست من به این هم قانعم. این روزها مشکل مادی شدیدی پیدا کرده ام آمار درآمدم در این همه مدت کمترین بوده! دلگیرم از این همه مشکل. چقدر تنهایم فرشید من کجایی تا سرم را روی شانه های گرمت بگذارم و زار زار گریه کنم هم از شوق هم از عشقت و هم از خستگی هایم شانه هایت را برای تکیه کردن کم دارم و بی تو چقدر تنهایم. نمی دانم شاید رسیدن به تو محال باشد شاید این هم قسمت نباشد شاید مثل خیلی چیزها حکمتی در آن باشد و صلاح من در آن نیست ولی دلم تو را می خواهد. گاهی از دستت عصبی می شوم گاهی حرفهایی به زبان می آوری که نباید بگویی و من با خود می اندیشم که آیا تو همانی بودی که من می خواستم یا نه... هر کاری که می کنی باز هم تو را دوست دارم نمی دانم چرا دلیلش را خودم هم نمی دانم. شاید خدا جواب این سوالم را بعد از روزها یا شاید ماهها و شاید سالها بدهد. دلم برایت تنگ شده به قول شوخی های خودت دلم برایت اندازه ی قلب شپش شده! انقدر تنگ که باید بدهم عوضش کنند! دوستت دارم عشق من

من جای شما بودم اصلا نمی خوندم! زندگی روزمره ی خودمه. نیازی به نظر نیست. اینطوری راحت ترم.