من چقدر بدبختم
ای داد خدایا ای پناه بی پناهان دلم بدجور گرفته بد جور شکسته همه دارن خوردم می کنن همه اذیتم می کنن. دیشب مثلا شب یلدا بود عمه ام نیش و کنایه می زد از خدا هیچی نخواستم فقط گفتم خدا به سر بچه هاش بیار ببینه مزه ی این زهر هایی که به جونم می ریزه چه جوریه. از خدا ناراحتم قیافه پول خانواده همه چیز خوبشو به اونا داده. زنیکه برگشته می گه پسر من درس نمی خونه شما چی می خوندیدین الکی؟!!! یه بار دیگه زر بزنه می گم شماره دانشجویی پسرتو بده ببینیم چی به چیه؟! نمره هاش چندن؟! بعد برگشته می گه رفتی منشی بشی؟!!! گفتم حسابداری کاش می خوندم پیش بابام برا اینکه خرابم کنه می گه خوب برو بخون دیگهههههههههههههههههه!!!!!!!!!!!![]()
حالم ازش به هم می خوره.
مامانم روزگارمو سیاه کرده می گه کار و بیداد می کنه امروز با مرضیه که رفتیم پارک وقت اذان گریه کردم به این فکر می کردم که برگشتنی چی باید به ننه بابام بگم! به چه امیدی باید برمیگشتم خونه.همش حس می کنم سربار خانوادم هستم. عصر زنگ زدم فرشید دلم براش تنگ شده بود باهام یه جوری رفتار کرد هی خمیازه می کشید می گفت خستمه خوابم میاد نرفتم ظهر خونه چون بارام اومدن. می گه شب بستنی برا یلدا گرفته بود دلش نمی خواد از خانوادش بگه هی طفره می ره می گه همه چیز خریدیم ولی من که می دونم اینجوری نبوده.
دلم از خدا گرفته خدای به این بزرگی نمی تونه برام کار بفرسته برام کسی که عشقمه رو بفرسته مگه اینا دست خدا خیلی چیزین آخه؟! چرا ازم دریغ می کنه؟! آخه چرا خدا؟! چرا تو هم مثل بقیه دوسم نداری؟! چرا خدا باید حس کنم تو هم مثل بنده هات منو دوس نداری داری تحمل می کنی... دلم بدجور گرفته چشام سرخه سرخن دارن خون گریه می کنن! خیس اشک شده صورتم............. امروز مهناز رو دیدم بدون کنکور ارشد حقوق می خونه همون آدمی که یه زمانی از بوش نمی تونستم کنارش بشینم الان برام کلاس گذاشته که داره می ره تافل- می خواد دکتری بده. از وقتی شنیدم فرناز ارشد تهران قبول شده هزار بار به خودم گفتم خاک بر سرم جدا که خاک بر سر من و شانسم چقدر من بی لیاقتم! ![]()
راستی امروز رفتم پیرن نگا کردم خیلی گرون بودن نمی دونم چه جوری باید پول جور کنم... اه حالم از این زندگی به هم می خوره که مرگ هزار بار بهتر از این زندگیه

من جای شما بودم اصلا نمی خوندم! زندگی روزمره ی خودمه. نیازی به نظر نیست. اینطوری راحت ترم.