اون چیزی که این روزا ذهنمو به خودش مشغول کرده اینه که تا کی باید اینجوری علاف باشم. آینده مبهم داشته باشم. می ترسم از این بزرگترین ریسکی که کردم اگه این اتفاق نیفته اگه من بهش نرسم  چی؟ نه نه! نباید همیشه حالت بد رو در نظر گرفت. باید بگم من و فرشید حتما به هم می رسیم. البته به امید خدا. هر کاری می کنم راجع به این مسائل کمتر فکر کنم ولی نمیشه. داره حوصله ام از دست این حرفام سر می ره موندم بین عقل و دلم!

خدایا کمک کن کار پیدا کنم دارم خسته می شم. این روزا خیلی تنهام حس می کنم دوستایی که داشتم بعد دانشگاه منو تر کردن همشون به خاطر درسم با من بودن نه به خاطر خودم. از خیلیاشون بدم میاد. البته انتظاری هم ندارم چون خود من هم نسبت به خیلیا بی خیال بودم. می خوام همینجا به خودم قول بدم برم لغت زبان حفظ کنم روزی ده تا هم غنیمته فقط باید شروع کنم نباید وقتمو اینجوری هدر بدم.