یه روز بد
امروز رفتم کارخونه هیشکی تحویل نگرفت نمی دونم خواهرم با اون آدمای افاده ای که فکر می کنن از دماغ فیل افتادن چه جوری می خواد کار کنه. خدایا این غرور چی هست که آفریدی یارو از تو کم سوادتره ولی چون پول داره یا قیافه داره همچین خودشو می گیره که... اه نمی خوام از این بنویسم. بعد برگشتنی سوار ماشین یه آقا شدم دلش به حالم سوخت گفت دخترم تو صنایع غذایی موسوی کار می کنه اله بله زنگ بزن بعد عید سفارشتو بکنم. بعد رفتم کاریابی گفت فردا بیا... قراره دوباره فردا برم دنبال کار. با فرشید حرف زدم قبل از ظهر شاد بود خوب خوب برعکس عصر. صبح هرچی به مرضیه زنگ زدم برنداشت منم به خودم قول دادم دیگه کاری به کاریش نداشته باشم گرچه می دونم باز تو رودربایستی قرار می گیرم. راستی با مامان رفتیم آش هم زدیم از خدا یه چیزایی خواستم توش کار هم بود. نذر کردم برم کار سال بعد منم تو نذری شرکت کنم. عصر که به فرشید زنگ زدم حوصله نداشت خسته بود و کسل هم اینکه این روزا مشتری نداره هم جنس براش نیومد. یه لحظه ازم پرسید اگه من بمیرم یا گم و گور بشم چی کار می کنی؟!!!! جا خوردم گفتم بار دیگه از این سوالا بپرسی دیگه باهات حرف نمی زنم. روز بدمو با این حرفش بدتر کرد. دلم شکست... این روزا بیشتر از قبل بهم نیاز داره به شوخی بهم میگه کی میای خواستگاریم؟! بعد می خندیم میگم وقتی وضعم خوب شد. آخه خدا قربونت برم بازم می خوای اذیت کنی باشه باز چیزی نمی گم باشه راضیم به رضای تو!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

من جای شما بودم اصلا نمی خوندم! زندگی روزمره ی خودمه. نیازی به نظر نیست. اینطوری راحت ترم.