می نویسم عباس(ع)
هوای اتاق سرده سرد هست. طوری که به سختی می نویسم . کمی بی حوصله ام قراره از شنبه برم سر کار حوصله هیچ کس و هیچ چیز جز فرشید رو ندارم!یه کم استرس دارم.

امروز تاسوعا بود. و من مات و مبهوت. نمی دونم چه مرگمه که دیگه مثل سابق نمی تونم گریه کنم. در عوض وقتی اشک می ریزم خالصانه و از ته دل گریه می کنم اونم نه به خاطر مشکلات خودم یا کس دیگه به خار مصیبتهایی که اون روز ها بر سر شیعیان آوردن و الان هم دارن میارن. راستش از اینکه دور و برم افراد معتقد کم پیدان حس خوبی ندارم. از بس احساسمو پنهون کردم که دارم مثل سنگ می شم. به قول دوستم الدوز که می گفت رشته ما از دبیرستان تا دانشگاه مردونه است نه آرایش می کنیم نه کار هنری و قراره کار آیندمون هم مردونه باشه راست می گه اسمن و جسما و ظاهرا دختریم ولی کم کم داریم مرد می شیم.

قربونت برم حضرت ابوالفضل سال به سال که می گذره بیشتر بهت ارادتمند می شم. تو همون کسی هستی که پشت و پناه برادرت بودی. وقتی حسین )ع( تو رو داشت همه چیز داشت ولی وقتی تو نبودی دیگر هیچ نداشت. دیگر دشمن نفس راحت کشید. وقتی تو رفتی کسی شک نداشت که حسین(ع) هم رفتنی است. وقتی به این فکر می کنم که اگر امان نامه ی شمر میتوانست تو را راضی کند پس حسین و فرزندانش چه می کردند.چقدر غم انگیزتر می شد آن وقت کربلا. ولی نه ای مظهر وفا و غیرت مگر میشود عباس(ع) پسر حیدر کرار قهرمان نباشد. خوشا به مقامت که همه انسانها در قیامت به آن غبطه می خورند. خوشا به حال کسانی که تو شفاعتشان کنی ای علمدار لب تشنگان قهرمان کربلا!
من جای شما بودم اصلا نمی خوندم! زندگی روزمره ی خودمه. نیازی به نظر نیست. اینطوری راحت ترم.