دیشب بعد از کلی اصرار و التماس از فرشید حاضر شد که منو ببخشه ولی تهدیدم کرد که اگه بار دیگه تلفن رو روش قطع کنم و بی احترامی کنم دیگه باهام حرف نمی زنه دلایلمو گفتم خیلی عصبانی بود تا حدی که فحشم داد و من چیزی نگفتم. تو دلم همش می گفتم بهش می گم نمی خوای خوش اومدی ولی دیدم نمی تونم دوسش دارم نمی تونم بگم. حق داشت ولی فکر نمی کردم اینقدر ناراحت بشه گفتم یادته یه بار که تصمیم داشتی ازم جدا شی تلفنو قطع کنی این به اون در ! خلاصه وقتی صبح بهش زنگ زدم خدا خدا می کردم که جواب ساممو بده ولی شرمندم کرد برخلاف اینکه گفته بود تا یه مدت باید رفتار سرد منو تحمل کنی خوب باهام صحبت کرد. جدا می شه تو رفتارش کرد بودنشو متوجه شد با اینکه می دونم با تمام خوبیایی که داره در عوض یه رگه کردی تنمو می لرزونه!

امروز کلا روز بدی نبود خیلی بهتر از چند روز قبل بود. بابا باهام مهربونتر بود گرچه میدونم  از سر دلسوزی و شنیدن حرفای قبلیش بود. عمو عزت هم مبل های جدیدمو آورد خوشگلن ولی دوست داشتم خودمون انتخاب میکردیم نه کس دیگه. یه کم باهاش بحث مذهبی کردیم. امروز برای اولین بار لباس سیاه تنم کردم به خاطر امام حسین و یاران عزیزش امیدوارم مورد شفاعت ایشون قرار بگیرم. کلی کار دارم باید برم برا دخترخالم دعای خاصی بخونم. نمازم هم مونده. ۱۰:۳۰ به فرشید می زنگم کم مونده.مامی و خواهرم رفتن شبیه نگاه کنن من حمومو بهانه کردم نرفتم. خدا کنه یه کم دیر بیان یعنی بعد حرف زدنم با فرشید