عکس یکی از کارتون های مورد علاقه من در کودکی و حال!



جدا که یادش بخیر! کجایی کودکی که یادت بخیر که مثل برق و باد گذشتی هرچند خوب یادمه در کودکی همش عذاب می کشیدم از فقر از دیده نشدن از خیلی چیزا. یادش بخیر وقتی بزرگترین گناهم این بود که در خونه همسایه رو بی اجازه و از روی قصد بسته بودم اونا پشت در مونده بودم بعد انداختم سر بچه همسایه! بعد تا یه مدت نمی تونستم بخوابم! حتی تا مدتها تو ذهنم بود. یه خاطره دیگه که ونقدر به مریم تعریفش کرده بودم از دستم کلافه شد! اینکه مامانم همیشه می گفت صبحا باید بری دست و صورتتو بشوری چون شیطان شبا وقتی ما می خوابیم میاد صورتمونو لیس می زنه! و من یه شب تصمیم گرفتم شبو نخوابم تا شیطانو ببینم و بعد به این نتیجه رسیدم که اگه بیدار باشم شیطان نمیاد! (البته فکر کنم به خاطر سردی هوا تنبلی می کردم!)
کودکی هم مشکل داشتم وقتی یکی میگه کاش بچه بودم گرچه منم ارزو می کردم بچه بودم ولی یادمه مشکل زیاد داشتم اون موقع ها همش آرزو می کردم بزرگ بشم در حسرت یه عروسک یه لوازم خانگی اسباب بازی می سوختم وقتی مامان یه شب قولم زد می خوام برات وسایل آشپزخونه کوچولو بخرم و بعد دیدم استکان کوچیکو داده برو باهاشون بازی کن! خیلی ناراحت شدم یادمه حتی بچگیا خیلی خواب اسباب بازی می دیدم ووقتی دوستام داشتن از باربی و عروسک و وسایلی که داشتن حرف می زدن دلم می گیره... یادم نمی ره هیچ وقت به خاطر اینکه اون زمان پول کافی نداشتیم نتونستم برم مهد. گرچه عقده ای نشدم ولی دلم می خواد برا دختر یا پسرم به امید خدا جبران کنم. البته سعی می کنم تا وضعم خوب نشده بچه دار نشم! ببین یه عکس چه قدر منو برد گذشته!خیلی وقت بود دلم می خواست خاطرات بچگیمو بنویسم ولی حوصله ام نمی کشید. الان نوشتم امیدوارم دوباره بنویم.
درسته بچگیا هم مشکل داشتم که برای اندازه من بزرگ بودن ولی با بزرگ شدنم حتی با حل شدن خیلی از مشکلات مادی مشکلاتم دارن بزرگتر و بزرگتر میشن! این روزا همش از خودم و خدا می پرسم آخه خداجون چرا منو آفریدی کاش من نبودم من که لیاقت بندگی تو رو ندارم منو برای آتیش آفریدی؟! خدایا منو ببخش که اینجوری می گم دارم می نویسم تا ته دلم نمونه و خنک شم. به بزرگواری خودت ببخش
راستی ای کیوسان - وروجک - پسر شجاع رو خیلی خیلی دوستشون دارم.
من جای شما بودم اصلا نمی خوندم! زندگی روزمره ی خودمه. نیازی به نظر نیست. اینطوری راحت ترم.